#بی_تو_دوباره_میشکنم
#بی_تو_دوباره_میشکنم_پارت_166
وای بی بی ما اگه یازده بود میگفتیم تازه یکم دیره نه نهو نیم عهد کلاه بوقی خان که نیست.
بعد از یکم حرف و نصیحتا بی بی که نشون دهنده این بود که ما دیر کردیم اجازه داد بریم داخل،
لباسامونو عوض کردیم و من اول همه مسواک زدم، البته لازم به ذکره قبلش نمازم رو خوندم،بعد از مسواک تشکمو پهن کردم، یه مسکن با لیوان آب گذاشتم بالا سرم،
آخه میدونستم فردا عادت میشم و نصفه شبی درد دارم، بی حیا هم خودتونید خو باید توضیح بدم،
همچنان با طناز سرد بودم اما آتاناز نه چون میدونستم دوست پسر داره اما رابطه عاطفی رو نه
چراغ ها که خاموش شد دریا جای هرشب طناز خوابید به سمتش چرخیدم و لبخندی زدم که فک نکنم تو اون تاریکی دیده باشه
نزدیکش شدمو بوسش کردم اونم محکم بغلم کرد غافل از اشکایی که طناز داشت میریخت،
با صدای سرفه ی خشکی با دریا سرامونو به سمت صدا چرخوندیم،
بعد از اینکه چشمامون عادت کرد طناز رو دیدیم که سعی داشت جلوی سرفشو بگیره،
سریع به سمتش رفتم و لیوان آب کنار تشکو برداشتم و بهش دادم،
سرفش که قطع شد زد زیر گریه درسته ازش ناراحت بودم اما طاقت گریشو نداشتم واسه همین گفتم:چیشده طناز؟ کی چیکار کرده؟ چرا گریه می کنی؟ کسی چیزی گفته؟ نیما کاری کرده؟
همینطور که رگباری سوال میپرسیدم
گفت :آجی غلط کردم، گ*ه خوردم، ببخشید جون من
نگاه متعجبی به دریا کردم دیدم اونم هنگه،
به طنی گفتم :مگه چیکار کردی؟ نیما کاری کرده؟
romangram.com | @romangraam