#بی_من_بمان_پارت_99
تقریبا گروهی که قراره با شرکت کیارا همکاری کنه مشخص شده .
یک گروه هشت نفره که 5 تاشون آقا و سه تا مهندس خانوم هستن .
کوروش به طور مستقیم روی کاره هممون قراره نظارت داشته باشه و اینطور که جدیدا مشخص شده رئیس شرکت هم قراره بیشتر اوقات بر کار تمام مهندسین نظارت کنه .
قراره فردا مهندسین دو شرکت توی اتاق کنفرانس شرکت ما جمع بشن تا هم مهندس ها و رئسای دو شرکت با هم آشنا بشن هم به طور رسمی کار پروژه جدید توضیح داده بشه .
نمی دونم چرا دلشوره داشتم .
استرس تمام وجودمو گرفته بود .
دوباره شده بودم مثل شب تولدم .
نیمه شب بود ... همه خوابیده بودن و من از استرس داشتم جون میدادم .
بافت خاکستری رنگم رو برداشتم و با یه شال همرنگش پوشیدم .
در اتاقم رو به آهستگی باز کردم ... به اینور اونور اتاقم سَرک کشیدم ... نه مثل اینکه خدا رو شکر خبری نبود ... آهسته آهسته حرکت کردم و به سمت در ورودی رفتم ... در رو باز کردم و خیلی آروم وارد حیاط شدم .
آخیش عجب هوایی بود ... هوای پاییزی بود و یکم سرد ولی اونقدر سرد نبود که نشه بیرون بمونی .
به سمت تاب کنار باغچه حرکت کردم ... روش نشستم و شروع به تکون خوردن کردم .
همیشه از اینکه روی تاب بشینمو بازی کنم لذت خاصی میبرم .
الان دو ساله که یاد گرفتم هر وقت ناراحتم روی این تاب بشینمو مشکلاتم رو با تاب بازی های کودکانه فراموش کنم .
به باغچه کوچیک جلوم نگاه می کنم ... از اون همه گل های زیبایی که تو بهار این باغچه رو آراسته میکنن خبری نیست . تا چشم کار میکنه خاکه .
ذهنم پر میکشه سمت خونه باغ ... همیشه پاییز های قشنگی داره ... تو باغ پر از برگ های زرد و نارنجی میشه .
یادش بخیر عاشق این بودم که روی برگ های خشک پاییزی قدم بزنم و صدای خِش خِش برگ ها رو بشنوم .
عاشق پاییز و هوای پاییزی بودم ... قدم زدن زیر بارون از علایقم بود ... پرهام هم بارون رو دوست داشت ... وقتی بارون میومد با هم می رفتیم پیاده روی .
آه ... چقدر از اون روزای خوب دور شدم ... چقدر همه خاطرات گذشتم مثل یه رویای شیرین می مونه ... چی شد که اینطوری شد ... اصلا چرا زندگی انقدر عوض شد ... به کدوم گناه خدا محکومم کرد که این شد مجازاتش .
دو سال با خاطراتشون زندگی کردم ... دو سال دلتنگی از پا درم آورد ... یادم میاد شش ماه اول که از خونه زده بودم بیرون چقدر سخت بود ... چقدر سخت بود دور از کسایی که دوستشون داری زندگی کنی ... همون شش ماه اول از کارم پشیمون شده بودم ولی برنگشتم تا دوباره بهم تهمت نزنن ... پس راهی رو که شروع کرده بودم ادامه دادم ... من باید میجنگیدم و تو این جنگیدن کوروش خیلی کمکم کرد ... منم شاید تونستم یکم از زحماتی رو که برام کشیده بود جبران کنم .
یه خاطره از جلوی چشم هام عبور می کنه ... یه خاطره آشنا که دو ساله همراهمه ... مرد من پشت پیانو میزنه و گریه می کنه ... این آخرین صحنه ای که از پرهام تو خاطراتم ثبت شده ... دوباره اشک تو چشما هام جمع میشه ولی من همونطور که دیگه هیچ وقت دست به پیانو نزدم دو سالم هست که هیچ زمانی گریه نکردم .
romangram.com | @romangram_com