#بی_من_بمان_پارت_115
- ممنونم ترنم ... ممنونم ... بهت قول میدم پشیون نشی ... قول میدم .
به آدمای روبروم نگاه میکنم .
همه هستن ... باباجی ... پدرم ... مادرم ... برادرام ... عمو و زن عمو ... خانواده عمه ... نازنین ...ولی ... ولی جای خالی یه نفر بدجوری تو ذوقم میزنه ... پرهام نیست ... کسی که با تمام وجود دوستش دارم در کنارم نیست ...
اولین نفر مامان زهرا جلو میاد ... پیرتر از گذشته شده ... ولی میخنده ... بغض داره ولی خوشحاله ... دست هام رو میگیره .
- دلم برات تنگ شده بود بی معرفت ... دو سال رفتی نگفتی دلمون برات تنگ میشه ... نگفتی داغون میشیم ... نگفتی کمر مامان زیر بار غم نبودم خم میشه ... نگفتی از نگرانی اینکه دخترش شبا کجا می مونه ... چی می خوره ... گیره کیا افتاده ... زنده است ... مرده ، یه شبه پیر میشه ؟
آروم به آغوش میکشتم ... خوشحالم ... از این که تو امن ترین آغوش دنیام خوشحالم ... از این که دوباره طعم محبت مادرانه رو چشیدم خوشحالم ... ولی بغض تو گلوم مانع از حرف زدنم میشه ...
حس آدمی رو دارم که تو خوابه و داره رویاهای دست نیافتنی زندگیش رو میبینه ...
خودم رو تو آغوشش بیشتر جابجا میکنم ... شاید لازمه یک کلمه بگم تا دل مادرم هم آروم بگیره .
- متاسفم ... ما..مان
آه بالاخره گفتم ... لبخند روی لب همه نشسته .
از مامان جدا میشم ... همه به نوبت در آغوشم میگیرن ... هر کسی یه چیزی میگه ... هر کس یجور غم نبودم رو تعریف میکنه ... هر کس یجور دلتنگیش رو ابراز میکنه .
و باباجی ... حرف باباجی بیشتر از همه بهم آرامش میده ... گلایه نمی کنه ... از نبودم شکایت نمی کنه فقط میگه خوشحالم ... خوشحال از اینکه بزرگ شدی ... از اینکه با وجود تنها بودن تو این شهر هنوزم موفقی ... خوشحالم که نوه ای مثل تو دارم ... شرمندم به خاطر تمام روزهای سیاه زندگیت ... شرمندم به خاطر تمام اشتباهات گذشتم ... به خاطر حرفام ... کارام ... رفتارام ... منو می بخشی ؟
حرفی نمیزنم فقط ... در آغوشش فرو میرم ... همین رفتار از صد تا جمله پر معنی تره ... به خدا قسم گاهی نباید حرف زد ... گاهی سکوتت خودش هزارتا حرفه برای بقیه ...
روی مبلی در کنار بقیه نشستم و به حرف هاشون گوش میدم ... به کارهایی که تو این دو سال انجام دادن ... گاهی وقت هام اون وسط مسطای حرفشون ابراز دلتنگی میکنن .
خودم اینجام ولی حواسم اینجا نیست .
آرتان کنارم میشینه ... دستش رو میندازه دور گردنم .
- چرا تو فکری ترنم ؟
دیگه نمی تونم تحمل کنم ... باید ازش بپرسم .
- پرهام ... نمی خواست من رو ببینه ؟ یعنی انقدر از من ناراحته ؟
- نه ... پرهام خبر نداره تو رو پیدا کردیم ... نمیدونه الان اینجایی ... بهش نگفتیم ... نمیدونستیم تو با دیدن آدمای خونه باغ چه عکس العملی از خودت نشون میدی ... پرهام همینطوریشم از زندگی دست کشیده ... همینطوریشم خیلی داره عذاب میکشه ... به امید دیدن دوباره تو نفس میکشه ... غذا میخوره ... راه میره ... اگه امروز میومد و تو از خودت میروندیش برای همیشه داغون میشد ... نخواستم حالش از این بدتر بشه .
یه قطره اشک از گوشه چشمم میریزه ...
romangram.com | @romangram_com