#بازیچه
#بازیچه_پارت_171


که برایم عجیب و غیر قابل وصف بود.


ماشینم را روبه‌روی خانه پارک کردم و کیسه‌های خرید را از داخل ماشینم برداشتم.

کلید را در قفل چرخاندم و وارد حیاط خانه شدم.


پدرم با چهره‌ی گرفته و اخم غلیظ کنار حوض نشسته بود و به آب درون حوض چشم دوخته بود.

_سلام بابا جون، چرا اینجا نشستی؟


با صدایم به خودش آمد و کوتاه نگاهم کرد:

_سلام بابا، تو نمیدونی چرا این پسره

برگشته؟


چند قدمی برداشتم و کیسه‌های خرید را کنار حوض گذاشتم و کنار پدرم جا گرفتم.

_امیر اومده؟


سرش را آرام تکان داد.

_بابا میخوام یه چیزی بگم.

میدونم که از دستم ناراحت و دلخور میشی اما اگه نگم...


_چی میخوای بگی باباجان؟


درمانده نگاهش کردم و لب زدم:

_فکر من بود.

این نامزدی صوری فکر من بود. من میخواستم هر جور که شده به


سیمین کمک کنم.

اولش امیر کلی مخالفت کرد.

اما وقتی دلخوری سیمین و دید طاقت نیاورد و کمکمون کرد.

امیر حقش نیست این همه سرزنش بشه...


با تمام شدن حرف هایم

شرمگین سرم را پایین انداختم. روی اینکه به چشمان پدرم زل بزنم را نداشتم

_دخترم چرا همچین فکری کردی؟

آبروی از دست رفته‌ی من و عمت برات مهم نبود.

حرف مردم چی،

اونا که نمیدونن قضیه چیه...


باز هم حرف مردم، هیچ وقت نفهمیدم این مردم چه دخلی به زندگی ما دارند.

که حرف آنها مهم باشد.

به فرضم که یک هفته‌ای پشت سرمان حرف بزنند آخرش که چی؟

چی نصیبشان می‌شود.


بر خلاف میل باطنی‌ام، نمیخواستم با پدرم بحث کنم.

و بگویم حرف مردم هیچ ارزشی ندارد.

اما او پدرم بود و احترامش واجب



romangram.com | @romangraam