#بازیچه
#بازیچه_پارت_170


_بازش کن دیگه کارن، منتظرم نذار


دستش را بند ربان طلایی کرد و گره‌اش را به راحتی باز کرد.

نگاهم روی ساعت مردانه و برندی که چند ماه حقوقم را

برای خریدنش صرف کرده بودم نشست.


امیدوارم بودم کارن از سلیقم خوشش بیاد.

بدون صبر و بابی‌قراری پرسیدم:

_چطوره؟ سلیقم خوب هست یا نه؟


نگاهش را از ساعت گرفت و لب زد:

_همینکه امروز و برام اینقدر قشنگ کردی کافی بود.

لازم به خریدن همچین هدیه‌ی گرون قیمتی نبود عزیزم...


لبخند از روی لبم ماسید.

یعنی خوشش نیامده بود که همچین حرفی زد؟

_اگه خوشت نیومده میتونیم بریم عوضش کنیم


دستش را جلو آورد و ضربه‌ای به بینی‌ام زد:

_خانوم کوچولو منظورم این نبود که، هدیت قشنگ نیست.

اتفاقا سلیقت حرف نداره،حرف من یه چی دیگه بود.


عمیق نفس کشیدم و حرف دلم را به زبان آوردم.

_کارن نمیدونم میدونی یا نه؟ ولی تو برام خیلی ارزشمندی

تو صاحب قلب و روح منی


من بیشتر از این حرفا دوستت دارم


چند لحظه سکوت سنگینی بینمان شکل گرفت. نگاه‌های عجیب کارن برام گنگ و نامفهوم بود.

_با خانوادت راجبمون حرف زدی؟


این عجله‌ی کارن کمی مرا نگران کرده بود.

طی این دو هفته، هر روز همین سوال ورد زبانش شده بود.

_با پدر و مادرم نه‌، ولی با برادرم امیر حرف زدم

مشتاقه که، باهات ملاقات داشته باشه


به وضوح دیدم که، کمی جا خورد.

لبش را با زبان تر کرد و گفت:

_انتظار داشتم اول با پدر و مادرت حرف بزنی و تو مراسم خاستگاری، با برادرت آشنا بشم...


انگار کمی نگران بود.

_تو نگرانی کارن؟


دستی پشت گردنش کشید و دم عمیقی گرفت:

_نه، فقط امیدوارم که برادرت جلو راهمون سنگ نندازه


حس می‌کردم. ترس نامفهومی در چشمانش نشسته بود.

romangram.com | @romangraam