#بازیچه
#بازیچه_پارت_165



از روی مبل بلند شدم و به طرفش رفتم.

مداد در دستش را قاپیدم و لب زدم:

_تا کی؟ تا کی قراره تو هتل بمونی؟

بیا از بابا معذرت خواهی کن و برگرد خونه، مامان داره از دوریت دق میکنه


عصبی خواست مداد را از دستم بگیرد که چند قدم ازش دور شدم. کلافه دستی در موهایش کشید

_نمیام

من به گفته‌ی پدرم مرد نیستم.اونا هم نیازی به همچین پسری ندارن


باید بحث را سمت خودم می‌کشاندم.

آن وقت بود که امیر تمام حرف‌های پدرم را فراموش می‌کرد و به خاطر من به خانه بر می‌گشت

_اما من بهت نیاز دارم


چشمانش را ریز کرد و منتظر ماند بیشتر توضیح بدم.

چند قدم فاصله را طی کردم و دستم را روی شانه‌اش گذاشتم

_من، یعنی قراره یکی بیاد خاستگاریم...

هنوز نتونستم با مامان و بابا راجبش حرف بزنم بهت احتیاج دارم.


لحظه‌ی مات شده نگاهم کرد و چشمانش را در حدقه چرخاند و از روی صندلی‌اش بلند شد:

_چی؟


کی قراره بیاد خاستگاریت؟ جریان چیه


نگاه بی‌حیا و سرکشم را بالا کشیدم و لبخند دندون نمایی زدم و جواب دادم:

_من عاشق شدم


اخم غلیظی رفته رفته روی پیشانی‌اش جا خوش کرد.

_افرا شوخی میکنی مگه نه؟

اگه برای برگشتن من به خونه این بازی رو راه انداختی بهتره که تمومش کنی من طاقتشو ندارم.


ایندفعه این من بودم که لبخند روی لبم ماسید و اخم کمرنگی میان ابروهایم جا خوش کرد

_امیر من شوخی نمی‌کنم.

خیلیم جدیم، طاقت چیو نداری؟


دستانش را دو طرف صورتم نشاند و محکم لب زد:

_طاقت دوری از تو...


نم اشک به چشمانم دوید.

برادر عزیز من، نگران بود. نگران اینکه من ازش دور بشم.

_همیشه پشتم بودی. نمیگم بعضی اوقات ازم دوری نکردی.

اما همون موقع‌ها هم مطمئن بودم که نامحسوس حواست به منه

درسته خیلی یهویی راجبش باهات حرف زدم. اما میخواستم اولین نفر تو باشی


چون بیشتر از جونم دوستت دارم


برق اشک در چشمانش هویدا بود اما بدون تغییر دادن حالت چهره‌اش با همان جدیت پرسید

romangram.com | @romangraam