#بازیچه
#بازیچه_پارت_164

نگاهم خیره به برگه‌ی سفید روی میز بود. و ذهنم آشفته

_مهندس امینی نمیخواین بلند شین؟ انگار جلسه‌ی امروز خیلی


براتون جذاب بوده که هنوز فکرتون درگیره...


نگاهم را بالا کشیدم و به سبحانی چشم دوختم. لبخند کجی زدم و گفتم:

_جذاب! نه

باید بگم هیچی از جلسه‌ی امروز نفهمیدم


قامت راست شده‌اش را خم کرد و صورتش را مماس با صورتم قرار داد و پرسید

_چرا؟ چیزی شده؟


آنقدر نگران این سوال را پرسید که لحظه‌ای جا خوردم.

از مهندس سبحانی مغرور و خودخواه بعید بود این جور سوالا، مثل اینکه باید مثل قدیم ازش دوری می‌کردم.

_نه، چیزی نیست


از پشت میز بلند شدم و خودم رامشغول جمع کردن وسایلم کردم.

_ امروز و بریم بازدید از پروژه‌ی مشترکمون؟ نظرت چیه؟


امروز عمرا نمی‌شد. امروز یه روز خیلی خاص بود.

_نه عذر میخوام، من امروز نمیتونم باشه برای فردا


سری به معنی تایید تکان داد و اصرار نکرد.

از اتاق جلسه که خارج شدم به سمت اتاق کار امیر رفتم. باید باهاش حرف می‌زدم.


تقه‌ای به در زدم و منتظر اجازه‌اش شدم.

_بفرمایید


بی‌درنگ وارد شدم و لبخند غلیظی روی لبم نشاندم

_چطوری داداش بزرگه


بی‌حوصله نگاه کوتاهی بهم انداخت و خوبم سردی زیر لب زمزمه کرد.

جلوتر رفتم و روی مبل تک نفره‌ی کنار میزش نشستم.


بی‌عتنا خودش را مشغول نقشه‌ی نیمه‌کاره‌ی رو‌به‌رویش کرد.

بعد از چند لحظه مکث، اهمی کردم و لب زدم:

_امیر اومدم باهات حرف بزنم. میشه چند دقیقه بهم گوش کنی


سرش را بالا نیاورد و همانطور که نگاهش روی نقشه بود جواب داد

_می‌شنوم


تخس بود و مغرور، میدانستم حرف‌های پدرم برایش گران تمام شده بود.

_نمیخوای برگردی خونه؟ اصلا این شبا کجا میمونی؟ نگرانتم


بازدمش را عمیق بیرون داد و گفت:

_افرا اگه برای این حرفا اومدی، بهتره که بری

من وقت این حرفا رو ندارم.

خونه هم نمیام. نگران نباش تو هتل راحتم

romangram.com | @romangraam