#بازیچه
#بازیچه_پارت_160


آن خط و نشانی که در نگاهش نشسته بود لرز به تنم می‌نشاند.

اما باید تمامش می‌کردم.


بدون توجه بهش ازش نگاه گرفتم و با جسارت رو به پدربزرگم لب زدم

_من فکر می‌کنم ما مناسب هم نیستیم. روی تصمیمم مصمم، من با آرمان ازدواج نمی‌کنم


آرمان خشمگین از جا پرید و وسط سالن ایستاد‌ و نعره‌کنان فریاد کشید

_چی، یعنی چی مناسب هم نیستیم؟

مگه من بازیچه‌ی دست توئم که، حالا بعد از سه سال یادت افتاده مناسب هم نیستیم...

افرا، افرا بهتره که همین حالا این مسخره‌بازی رو تموم کنی وگرنه خودت میدونی چی میشه...


همه مبهوت بودند. هیچکس حرفی نمی‌زد. انگار شوک عظیمی بهشان وارد شده بود.

رفته رفته همه به خودشان آمدند.


عمه‌ام با رنگ و رویی پریده پرسید:

_عمه جان افرا، دلخوری بین تو و آرمان پیش اومده؟

آرمان تو رو دوست داره مطمئن باش از دلت در میاره


سرم را شرمگین پایین انداختم.

صدای تحلیل رفته‌ی آرمان که دیگر تهدید کنان نبود.


بلکه التماس گونانه بود در گوشم پژواک شد:


_ افرا خودت میدونی بیشتر از هر کسی یا چیزی تو این دنیا دوستت دارم.

تمومش کن، اینقدر منو عذاب نده...

این بازی بچگانه رو تمومش کن،خواهش میکنم.


اشک به چشمانم دوید و قلبم از لحن عاجزانه‌اش به درد آمد. تحمل ماندن در آن جمع و دیدن حال بدش را نداشتم.


بغض چمبره زده بیخ گلویم نفس کشیدن را برایم سخت کرده بود.

با پاهایی بی‌جان بلند شدم و لب زدم:

_من از حرفم بر نمی‌گردم.

آرمان ازت عذر میخوام، متاسفم، لطفا درکم کن


پا تند کردم و چند قدم برداشتم. اما مچم اسیر دست مردانه‌اش شد.

همینکه به سمتش برگشتم. دست آزادش را بالا برد و محکم توی گوشم خواباند.

بی‌اراده از درد و سوزش، دست روی گونه‌ام گذاشتم.


قطره‌ اشک سمجی از گوشه‌ی چشمم روی گونه‌ام سر خورد.

ناباور بهش چشم دوختم.

انتظارش را نداشتم. انتظار همچین برخوردی را نداشتم.


اما بهش حق می‌دادم.

بیشتر از این سیلی حقم بود. خیلی بیشتر...


پدرم و برادرم با چنان سرعتی خودشان را بهم رساندند. که نزدیک بود کله پا شوند.

برادرم مچم را از دستش جدا کرد و پدرم جواب سیلی‌اش را محکم تر داد.

romangram.com | @romangraam