#بازیچه
#بازیچه_پارت_159
_افرا مامان جون، پدربزرگت باهات حرف داره بهتر که بریم پیشش...
دلشورهی بدی به سراغم آمد. تپش قلبم روزی هزار رفت.
پس آرمان بالاخره کار خودش را کرده بود. اما من نباید کوتاه میآمدم.
میدانستم امشب یا همه چی تمام میشد.
یا من تن به ازدواجی میدادم که از روی اجبار هست. نه خواست قلبی...
پدربزرگم روی مبل تک نفرهی سلطنتی نشسته بود. و مثل همیشه با اقتدار نگاهمان میکرد.
سکوت خفتان آوری در جمع حاکم بود.
میدانستم تا پدربزرگم حرفی نزند. هیچکس حق صحبت کردن ندارد.
بعد از چند دقیقه بالاخره با لحن محکمی رو به من پرسید:
_افرا دخترم، نظرت راجب تاریخ عقد و عروسیتون چیه؟ روز خاصی رو مد نظر داری؟
مزهی دهانم از استرس تلخ شده بود و حالت تهوع بدی به سراغم آمده بود.
زیر چشمی به آرمان مشتاق نگاهی انداختم.
چه باید میگفتم؟ از کجا باید شروع میکردم.
ای کاش...
ایکاش زودتر از این زمان همه چی را میگفتم و خودم را خلاص میکردم.
کاش آنقدر جسارت و شجاعت داشتم که همان سه سال پیش مخالفت میکردم.
اما حالا بالاخره وقتش رسیده بود. حالا نباید میترسیدم.
نمیتوانستم در حق آرمان همچین بدی بکنم.
نمیتوانستم وقتی هیچ علاقهای بهش ندارم باهاش ازدواج کنم.
نمیشد!
نمیشد فکر و ذهنم اسیر فرد دیگری باشد و جسمم در آغوش دیگری...
از خودم بدم میآمد.
من چطور توانسته بودم با خانوادهام بازی کنم؟
حالا چطور میخواستم این نگاههای مشتاق و خوشحال را از خودم ناامید کنم؟
لبان خشک شدهام را تر کردم. همینکه آمدم حرف دلم را به زبان بیاورم پدرم گفت:
_این چه حرفیه حاج بابا، نظر شماست که مهمه، مطمئن باشید افرا هم مخالفتی نداره
پدربزرگم دستش را به معنی سکوت بالا آورد. و منتظر بهم چشم دوخت.
نباید بیشتر از این جلو میرفتم. نباید آرمان را بیشتر از این امیدوار میکردم
_م..ن، من نمی..خوا..م ازدواج کنم
لبخند از روی لب آرمان پرید با لکنت پرسید:
_یع..نی چ..ی افرا؟
چشمان تیرهاش را تهدید وار بهم دوخت و ادامه داد:
_ما با هم حرف زده بودیم مگه نه؟
romangram.com | @romangraam