#آوا
#آوا_پارت_83
عکاس بازوش گرفت و کنار من گذاشتش : وایستا تا یک عکس دو نفر بگیرین
شایان : عکس برای چی ؟
عکاس : یادگاری
من به مهتاب نگاه کردم و اون شونه شو بالا انداخت
عکاس من و جلو قرار داد و شایان دستش و به دیوار تکیه داد و من جلوی دست اون بودم
عکاس خودش تعریف کرد گفت بسته تموم شد
مانتو پوشیدم و با مهتاب رفتیم توی ماشین هنوز شایان نیومده بود : این چرا اینطوری کرد مرتیکه الاغ
مهتاب : خوب حالا اون نگاهی که شایان می کرد به منم می کردم می گفت بیا عکس بگیر
شایان اومد و هیچ کدوم حرفی نزدیم رفتیم باغ ساعت شش بود قرار بود عقدشون ساعت شش و نیم باشه . وقتی رفتم توی سالن مامان تا من و دید : آوا
سرم و کج کردم : بله مامان
مادرجون اومد جلوم : الهی قربونت برم چه ناز شدی
پدرجون : بله ، دیگه این پدرسوخته م بزرگ شده دیگه باید منتظر باشیم تا اینم بره
پدرجون و بغل کردم : من هیچ جا نمیرم خاطرتون جمع
مامان : اگه این زبون و نداشتی که هیچی
: الهی فداتون بشم
دایی نوید اومد : سلام
: سلام دایی خوبی
دایی : به به خانم خوشگل و ناز ، دیگه مثل اینکه امشب می خواهی همه رو بکشی
: اه دایی
: سلام صبا جون
دایی : ببین خانم این دختر چی شده
صبا جون چشم نازک کرد : آره خوشگل شدی
romangram.com | @romangraam