#آوا
#آوا_پارت_82
رفتم توی اتاق پرو لباس و پوشیدم وقتی اومدم بیرون مهتاب : الهی بمیری چقدر ناز شدی
آرایشگر هم به من نگاهی کرد سرش و تکون داد
مهتاب : بمیری این اون چیزی که بهم گفتی
: می خواستم همه رو سوپرایز کنم .
مهتاب : کو دور بزن
: حالا بزار کار موهام تموم بشه بعد
بالاخره تموم شد و جلوی اینه ایستادم و به خودم نگاه کردم لباس مشکی با یقه هفت باز بود آستین حلقه و دامن بلند که تا روی زمین بود خیلی خوب شده بودم .
مهتاب : مامانت اگه یقه رو ببینه می کشتت
: می خواهد چکار کنه دیگه تنم کردم ، تازه من بسته ترش کردم
مهتاب : بمیری این که تا اول شکمت بازه
: مهتاب دوست داشتم ، بهم میاد
مهتاب : بله امشب دیگه فکر کنم باید یکی دو تا اورژانس خبر کنیم .
: تو هم خوشگل شدی ها
مهتاب : می دونستم
قرار بود شایان پسر داییم بیاد دنبالمون پس حاضر شدیم : مهتاب با شایان شوخی نکنی ها زود بهش بر می خوره
مهتاب : باشه بابا می دونم
بالاخره اومد و اول رفتیم آتلیه وقتی مانتوم در آوردم شایان زل زد به من : آوا
: بله
شایان : هیچی
عکاس اومد چند تا عکس از من گرفتم چند تا عکسم از مهتاب
عکاس رو کرد به شایان : شما با کدوم خانوم هستید
شایان به من اشاره کرد : با دختر عمه ام
romangram.com | @romangraam