#آوا
#آوا_پارت_81



: باشه مامان الآن حاضر میشم


با مامان رفتم خیاطی لباس و گرفتم مامان هر کاری کرد نشونش ندادم چون می دونستم حتماً به یقه اش گیر میده که این باز ، مامان از آرایشگاه برام وقت گرفت خودش با آزیتا رفت پس من باید تنها می رفتم ، به مهتاب گفتم اون گفت که باهام میاد .


ساعت یک رفتم آرایشگاه بهش گفتم می خواهم موهام فر باشه


آرایشگر بهم نگاهی کرد : مطمئنی


: آره می خواهم فرش مرتب بشه و خوشگل


آرایشگر : باشه


مهتابم ازش خواست تا موهاش و بالای سرش جمع کنه


: خوب مهتاب نگفتی دیشب چی شد


مهتاب : هیچی رفتیم مامانم اومد طبق معمول خیلی سنگین و رنگین مثل زن های پنجاه ساله ، ولی به جاش بابا یک کت و شلوار خیلی شیک با یک کراوات خیلی خوشگل زده بود باور کن اگه علی نمی گفت بابام همه فکر می کردند داداشش


: خوب چی شد ؟


مهتاب : خیلی خانواده خوبی بودند ، بابا هم خیلی راحت گفت ما از هم جدا شدیم و امشب اگه اینجایم و با هم اومدیم فقط به خاطر اینکه می خواستن عروس آینده مون و ببینیم


: خوب مامانت چی گفت


مهتاب : برای اولین بار مامان حرف بابا رو تائید کرد


: خوب


هیچی دیگه علی و سروناز با هم حرف زدند بعد قرار شد تو ماه دیگه که عید یک جشن بگیرند و برن خونه خودشون


: جدی ، پس باید به علی و سروناز تبریک بگم


مهتاب : اره دیگه علی نمی دونی چقدر خوشحال


: خوب بایدم باشه چون واقعاً دختر خوبی پیدا کرده


آرایشگر مهتاب و صدا کرد منم زیر دست یکی دیگه نشستم و شروع کرد به درست کردن صورتم بهش گفتم خیلی لایت باشه به آرایشگر گفتم می خواهم تا ساعت دو سه صبح صورتم خراب نشه اونم گفت چشم هیچ کاری نمیشه


مهتابم از ترس من همین گفت و بالاخره بعد از دو ساعت تموم شد و شروع کرد به درست کردن موهام


بعد از یک ساعت گفت بهتره لباس تون و بپوشید مهتاب زودتر از من پوشیده بود همون کت و دامنی که برای مهمونی فریبرز خریده بود تنش کرده بود .



romangram.com | @romangraam