#آوا
#آوا_پارت_70
بالاخره جواب دانشگاه اومد قبول شده بودم خدایش رتبه ام عالی بود و می تونستم رشته مورد علاقه ام و انتخاب کنم ، رتبه مهتابم نزدیک من بود ، هر دو مثل هم انتخاب رشته کردیم تا با هم یک جا قبول بشیم .
دانشگاه آزاد هم قبول شدیم هر دو توی یک دانشگاه . با هم قرار گذاشتیم که اگه سراسری یک جا قبول شدیم بریم و گرنه میریم آزاد
امروز جوابش اومد و هر دو سراسری یک جا قبول شدیم خوشحال بودم از اینکه می تونستیم من و مهتاب یک جا باشیم . برای ثبت نام هر دو با هم رفتیم چقدر خندیدم تا ثبت ناممون تموم شد .
امروز اولین روز کلاس جای همیشگی با مهتاب قرار گذاشتیم تا با هم بریم . مهتاب با مامانش آشتی کرد ولی دیگه مثل قبل خونه اون نمیره بیشتر خونه علی و هر دو به راحتی با هم زندگی می کنند . از فریبرز خبری ندارم از مهتابم خواستم تا هیچ وقت در مورد اون بهم هیچی نگه . تا راحت تر فراموشش کنم خدایش مهتابم هیچی نگفت نه خودش نه علی .
گر چه هنوز گاهی دلم هواش و می کنه ولی خوب زندگی این
آوا بیا مادر از زیر قرآن رد شو
همیشه روز اول مدرسه مادرجون من و از زیر قرآن رد می کنه
: قربونتون برم مادرجون
مادرجون : الهی دور دختر نازم بگردم که اینقدر خانم
مامان : بیا برو آوا دیرت میشه
از خونه رفتم بیرون مهتاب هنوز نیومده بود بالاخره با پنج دقیقه تاخیر رسید : سلام آوا ببخشید
: تو اگه زود بیای من باید تعجب کنم
مهتاب : الهی فدای تو بشم
سوار اتوبوس شدیم و رفتیم دانشگاه . من و مهتاب مثل این بچه کلاس اولی ها هستند که وارد مدرسه میشن و نمی دونن باید چکار کنند بودیم
: مهتاب بیا بریم ببینیم کلاس کجاست .
مهتاب : بریم آوا
یک دفعه یک پسر : وای شما سال اولی هستید
بهش محل ندادیم و رفتیم توی سالن بالاخره کلاس و پیدا کردیم ده دقیقه دیگه کلاس شروع می شد با مهتاب وارد شدیم بیشتر بچه ها اومده بودند و نشسته بودند دو تا جای خالی پیدا کردیم و رفتیم نشستیم دخترها یک طرف بودند و پسرها یک طرف
مهتاب : خدا کنه استاد خوب باشه
: آره خدا کنه
ببخشد خانم
برگشتم پشت سرم : بله
romangram.com | @romangraam