#آوا
#آوا_پارت_68


: جدی


علی : آره مادر و پدرش مجبورش کردند که حتماً باید با آزاده جواب بده اصلاً الآن حال خوبی نداره


: بهش نمیاد که حال خوبی نداشته باشه


علی : این مهمونی رو گرفته تا کمی آرامش پیدا کنه


تو چشم های علی نگاه کردم : چرا اینقدر مجبورش می کنند تا کسی رو که دوست نداره بگیره


علی سرش و تکون داد : همه خانواده منطقی نیستند آوا


دلم برای فریبرز سوخت ، پس چرا اون سوال ها رو ازم پرسید . شاید من بد برداشت کردم . کنار مهتاب نشستم و هیچی نگفتم فریبرز اومد : ببخشید مجبور شدم برم


ولی دیگه حرف قبل و ادامه نداد علی و مهتاب رفتند وسط تا برقصند . فریبرز به بهانه ای بلند شد و دیگه تا آخر شب نیومد کنارم . احساس کردم واقعاً دوست نداشته من توی این مهمونی باشم فقط منتظر شدم تا شام بخورند موقع شام نتونستم چیزی بخورم رفتم توی حیاط و کنار استخر ایستادم و به آب زل زدم


چرا اینجایی؟


حیاط قشنگی دارید


آوا علی بهم گفت موضوع دامادیم و بهت گفته


برگشتم سمتش : آره خیلی خوشحال شدم امیدوارم خوشبخت بشی


فریبرز : از ته دلت گفتی


تو چشم هاش نگاه کردم : آره برای چی خوشبخت نشی


فریبرز : ولی دلم چی ؟


: چرا فریبرز


فریبرز : پیش تو اسیر شد


: بهتر هیچی نگی فریبرز باشه اونطوری سخت تر میشه


فریبرز : اگه بدونم تو


: فریبرز خواهش می کنم ادامه نده


آوا ، علی میگه بیا بریم


: باشه اومدم

romangram.com | @romangraam