#آوا
#آوا_پارت_67
آهنگ شروع شد فریبرز دستم و گرفت با هم رفتیم وسط که یک پسر : فریبرز معرفی نمی کنی
فریبرز : بعداً الآن که داریم می رقصیم
پسر رفت فریبرزم : بچه پررو ، نیومده زود صمیمی میشن
خندیدم : چرا ؟
فریبرز تو چشم هام نگاه کرد : چون زود می خواهن از چنگم درت بیارن
سرم و انداختم پایین فریبرز : آوا
مجبور شدم بهش نگاه کنم : بله
فریبرز: عاشق کسی که نیستی ؟
: چطور مگه
فریبرز : همین طوری
: فکر نمی کنی سوالت یکم خصوصی بود ؟
فریبرز دستم و گرفت رفتیم روی صندلی نشستیم تا اومد حرف بزنه یک خانمی اومد بهش چیزی گفت و اون زود بلند شد : من الآن میام
مهتاب اومد : چی شد ؟
بهش گفتم فریبرز چی گفته لبخندی زد : دیدی گفتم کسی نمی تونه از تور تو فرار کنه
داشتیم حرف می زدیم که پسری اومد سمت مهتاب و ازش درخواست کرد که باهاش برقص ، مهتاب نمی خواست بره و من آروم زدم به پاش که برو اونم رفت .
تنها نشسته بودم که علی اومد کنارم : خوبی ، تنها نشستی
: آره دارم نگاه می کنم
علی : خوب به من افتخار نمیدی
: چرا
با علی رفتیم وسط : فریبرز تا چند وقت دیگه می خواهد ازدواج کنه
خیلی شوکه شدم : با کی ؟
علی : با آزاده
romangram.com | @romangraam