#آوا
#آوا_پارت_166
مهتاب بلند شد و راه افتادیم شروع کردم به بالا رفتن توی راه تا تنوستیم مازیار و کوروش مسخره کردیم ، بعد از یک ساعت به بالا رسیدیم برای خودم دست زدم : آفرین
مهتاب : خوب زدی تو حالشون برای همین مازیار این ادا ها رو در میاره
: کوروشم همین طور ، بهتر برگردیم
داشتیم می اومدیم پایین به یک گروه دیگه دختر پسر خوردیم داشتند صبحانه می خوردند یکی از پسرها : بفرمائید با ما باشید
: مرسی ، نوش جونتون
راه افتادیم : خوب مهتاب الآن اینا ما رو خوردن
مهتاب می خندید رسیدیم پایین دیدم دارند صبحانه می خوردند وقتی ما رو دیدند هر کدوم به حالتی ما رو نگاه کردند : خسته نباشید کلاس خوش گذشت
همه بچه ها رفته بودند فقط مهرداد و کوروش مونده بودند
همون گروه دختر و پسری که بالا دیدم داشتند می اومدن پایین از کنار ما گذشتند : خسته نباشید
: شما هم همین طور
یکی از دختر ها : ما هر چهارشنبه میام اگه دوست داشتید بیان
: ممنون مرسی
رفتند
کوروش به من نگاهی کرد : دیدی داشتند همدیگر و می خوردن
مهتاب شروع کرد به خندیدن
کوروش سرش و تکون داد : آوردمت متحول بشی ، زدی کلاس و بهم ریختی
: واقعاً کوروش ازت انتظار نداشتم چون واقعاً دکتر اینطوری نیست تو به کی رفتی نمی دونم ، خانواده مازیار رو ندیدم که در موردش نظر بدم
مازیار ساکت بود و هیچ حرفی نزد
: خوب اگه صبحونه خوردید بریم که من کلی کار دارم
کوروش : چی کار ؟
: می خواهم برم پیش شایان لب تابم و بدم درست کنه
کوروش : مگه چی شده ؟
romangram.com | @romangraam