#آوا
#آوا_پارت_163

برگشتم : من و مهتاب بچه کوهی ام


به رفتن ادامه دادم داشتم آهنگ می خوندم مهتاب دستم و گرفت : آوا برگرد پشت سر تو نگاه کن


دختر ها چوب ها رو گرفته بودند و داشتند می اومدند بالا


مرده بودم از خنده : مجبورند ؟


مهتاب شونه هاش و بالا انداخت : بهتر بایستیم تا بیان ، چون فکر نکنم بتونن زیاد بالا بیان


آهنگ دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم


می دونم تو انتخابت اشتباه نکردم


دوست دارم همین طوری بگم برات میمیرم


این آهنگ ها مغز انسان و سطحی می کنه


برگشتم دیدم یک مرد چهل یا شایدم پنجاه ساله : خوب نیست آدم آهنگ های بی معنی گوش کنه


لبخندی زدم : مرسی از راهنمایتون حتماً استفاده می کنم


راه افتادم که دوباره همون مرد : مگه با این گروه نیستین


: چرا


مرد : اونها اینجا استراحت می کنند


: هنوز که راهی نیومدن


مرد : کلاس اینجا تشکیل میشه


: حتماً شما هم استاد هستید


استاد : بله


: آها ، خوب بهتر شما کلاستون و تشکیل بدید و ما میریم پیاده روی


استاد : بهتر بمونید برای شما هم خوبه


کوروش سریع اومد بالا : سلام استاد ، آوا جون ایشون استاد هستند


: بله آشنا شدم از کلاس درسشونم فیض بردیم


romangram.com | @romangraam