#آوا
#آوا_پارت_161
مامان : مرسی عزیزم ، باید برم با این آقای رضایی صحبت کنم مهرداد دیگه خیلی داره زیاده روی می کنه هی میگم جوون ولش کن ولی می بینم اصلاً نمی فهمه
: آره مامان باید بهش بگی دیشب مازیار و کوروش اومدن بالا نمی شد اصلاً تحمل کرد
مامان سرش و تکون داد : نمی دونم یعنی خودش نمی فهمه
: نه دیگه اگه می فهمید که کم می کرد .
مامان : همین که محمد نگذاشت همون شبی می خواستم بهش زنگ بزنم
: فکر کنم آقای رضایی نیست که مهرداد دم در آورده
---
مهتاب بلند شو ساعت چهار و نیم
مهتاب : زود نیست
: من می خواهم به خودم برسم اگه تو هم می خواهی بلند شو
مهتاب : باشه
رفتم دستشویی اومدم بیرون دیدم هنوز مهتاب خوابیده برق و روشن کردم و نشستم جلوی آینه شروع کردم به آرایش کردن
مهتاب بلند شد : چی می پوشی ؟
یک مانتو کوتاه زیر می پوشم بعد روش پالتو که اگه پیاده روی کردیم گرمم شد بتونم در بیارم
مهتاب : منم همین کار و می کنم
: خوبه
ساعت پنج و ربع کوروش بهم زنگ زد که بریم پایین
: بریم مهتاب
مهتاب : ببین خوب شدم
: آره پاشو
کولی هامون رو که دیشب آماده کرده بودیم برداشتیم و رفتیم پایین دیدم کوروش دم در منتظر ماست سوار شدیم .
کوروش : میشه بپرسم ساعت چند بیدار شدید که تونستید اینطوری آماده بشید
romangram.com | @romangraam