#آوا
#آوا_پارت_153
با مهتاب خوابیدیم
آوا پاشو دیگه ساعت نه
: بزار بخوابم جون هر کی دوست داری بزار بخوایم .
مهتاب : پاشو باز بقیه اش و شب بخواب
خمیازه ای کشیدم : مگه مرض دارم الان می خوابم هر وقت بیدار شدم با انرژی باشم
مهتاب : به درک بگیر بخواب
دوباره خوابیدم چشم هام و باز کردم به ساعت نگاه کردم ساعت دو بود صدای تلویزیون می اومد . بلند شدم رفتم توی حال دیدم مهتاب داره فیلم نگاه می کنه
: سلام مهتاب جونم
مهتاب : برو نمی خواهم باهات حرف بزنم حوصله ام سر رفت
: مهتاب من خسته بودم داشتم می مردم چرا زور میگی
مهتاب : دلم می خواهد
: چی داریم بخوریم
مهتاب : مامانت غذا آورد بالا ، کوروشم باهات کار داشت بهش گفتم خوابی
: دست شما درد نکنه الهی فدای تو بشم . دوستت دارم
مهتاب : برو الکی حرف نزدن
: به جون مهتابم دارم راست میگم
مهتاب : به جون خودت
بوسش کردم : به جون مامانم خیلی دوستت دارم
مهتاب : خوب باور کردم ، آوا نه چایی داری بالا نه قهوه برو بیار امشب که تا صبح بیداریم حداقل چای بخوریم
: مگه هیچی بالا نداریم
مهتاب : نه بابا یخچال با خاک یکسان
بلند شدم : الآن میریم میارم
romangram.com | @romangraam