#آوا
#آوا_پارت_152



: بله


کوروش : بیا مثل گذشته باشیم و از عروسی به این طرف و حساب نکنیم باشه .


: یعنی همون خواهر و برادر خوب


کوروش تو چشم هام نگاهی کرد : آره


می دونستم از ته دل نمیگه ولی چون بدون من هیچ احساسی بهش ندارم : باشه قبول


سعی کردم کلاً این موضوع رو از ذهنم پاک کنم حتی برای مهتاب تعریف نکردم ، وقتی به مهتاب گفتم مازیار ازم شماره خونشون و خواسته گفت هر طور خودت صلاح می دونی می دونستم دوست کوروش باید مثل خودش خوب باشه .


شماره خونه مهتاب و دادم به کوروش تا بده به مازیار .


---


امتحان ها شروع شد و درگیر شدم با اون ها ، دوست داشتم نمره خوبی بگیرم مهتابم خیلی تلاش می کرد مازیار رفت خواستگاریش ولی مهتاب قبول نکرد بهم گفت خیلی سخت می گرفته باید چادر بپوشی و خیلی چیزهای دیگه منم قبول نکردم .


دیگه کلاً رابطه من و کوروشم با شروع امتحان ها خیلی کم شد بطوری که شاید هر دو سه روزی یک بار هم و میدیدم اونم دو سه دقیقه بیشتر نبود .


بالاخره آخرین امتحان و دادم ، خوشحال با مهتاب اومدیم خونه ما و شروع کردیم با هم رقصیدن و سر و صدا کردند . در زدند در باز کردم کوروش بود : ببخشید من درس دارم


: مگه صدای من میاد پایین


کوروش : نه به مهرداد بگو ضبط ش و کم کنه من فردا امتحان سختی دارم


: باشه الآن بهش میگم


خونشون زنگ زدم و به مامانش گفتم و صدای ضبط مهرداد قطع شد . کوروش ازم تشکر کرد و رفت .


مهتاب : آوا ، کوروش خیلی لاغر شده


: خوب معلوم زمان امتحانهاست


مهتاب : اره راست میگی


: راستی مهتاب من می خواهم بخوابم دلم می خواهد چند روز بدون وقفه بخوابم


مهتاب : منم پایه ام


روی در یک کاغذ زدم من خوابم بیدارم نکنید .



romangram.com | @romangraam