#آوا
#آوا_پارت_142
مهتاب تا من و دید : نیکی کار خودش کرده بود نه ؟
: آره
کوروش نیومد تو سالن . نیکی اومد نزدیک من : آوا جون کوروش جون و ندیدی
: چرا دیدم فکر کنم بیرون نیکی جون
نیکی با یک لبخند از کنارم گذشت . مهتاب : خیلی ازش بدم میاد .
: ولش کن برای کوروش خوب
مهتاب : چرا ؟
: برای اینکه دیگه به لباس پوشیدن من گیر نمیده
مهتاب : مگه داد
: بله
مهتاب خندید : خدا لعنتت نکنه آوا
همه لباس پوشیدند تا عروس و داماد تا خونه ببرند ، مهتاب با ما اومد سوار شدیم که دیدم نیکی اومد طرف ما : اگه ایراد نداره با شما بیام
: نه چه ایرادی داره
کوروش به من نگاهی کرد و من به بیرون چشم دوختم بالاخره رسیدم تا خونه علی نیکی اونقدر لوس بازی در آورد که دیگه داشتم بالا می آوردم مخصوصاً هی با کوروش شوخی می کرد و کوروش حتی یک لبخند کوچکم نمی زد .
رسیدیم پیاده شدیم و رفتیم خونه علی سروناز واقعاً خوش سلیقه بود عالی درست کرده بود همه چیز خوب و شیک بود بهشون تبریک گفتم و از مهتاب خداحافظی کردم و راه افتادیم سمت خونه توی راه یک کلام با کوروش حرف نزدم وقتی ام رسیدیم فقط گفتم خداحافظ و رفتم بالا .
یک هفته ای هست کوروش و ندیدم هر وقت میرم پایین اون به بهانه درس خوندن میره توی اتاقش منم زیاد بهش کاری ندارم حالا هر طور بخواهم راه میرم اون دیگه هیچی نمیگه .
آره مهتاب امروز دایی ناهار همه رو دعوت کرده خونشون
مهتاب : میری اونجا ؟
: آره عزیزم
مهتاب : چی شده زن داییت شما رو دعوت کرده
: نمی دونم باید برم سر در بیارم ، مادرجون گفت برای شایان زن پیدا کرده .
مهتاب : راستی گفتی شایان اون عکسی که با هم گرفتید چی شد ؟
romangram.com | @romangraam