#آوا
#آوا_پارت_140
سام : باشه چون قول دادم برو بشین پیرزن
سمت میز برگشتم یک پسری جلوم گرفت : افتخار میدین
: نه ممنون
از کنارش گذشتم دیدم نیکی داره حرف می زنه ولی کوروش داره به من نگاه می کنه وقتی نزدیک شدم کوروش حواسش و داد به نیکی نشستم : ببخشید
نیکی : خواهش می کنم آوا جان
یکم نشستم و هنوز تو جام داشتم تکون می خوردم نیکی ام ساکت شده بود رو کردم به کوروش : میای بریم با هم برقصیم
کوروش : تو که خسته بودی
: میای
کوروش به نیکی نگاهی کرد : ببخشید
نیکی : برین راحت باشین .
با کوروش رفتم وسط : نجاتت دادم نه
کوروش لبخندی زد : میشه گفت آره
: تقصیر خودت سنگین رنگین نشستی دل دختر ها رو آب میکنی همه می خواهن برات جلب توجه کنند .
کوروش تو چشم هام نگاه کرد : تو چی ؟
: من داداشیم و نجات میدم
کوروش نگاهی به چشم هام انداخت : خوبه حداقل هوام و داری
: آره ، خاطرت جمع . مطمئنم تا حالا نیکی شمارش و بهت داده
کوروش ابروش و بالا داد : از کجا می دونی ؟
: هم دیدم ، هم زیاد از نیکی جون شنیدم
کوروش : پس حواست به ما بود
: آره می خواستم بدون اون دختری که تو رو می خواهد بدست بیاره از چه راهی وارد میشه
romangram.com | @romangraam