#آوا
#آوا_پارت_137
کوروش : ولی این مناسب نیست
: خواهش می کنم کوروش تمومش کن
کوروش با ناراحتی به صندلی تکیه داد . مهتاب اومد : آوا یک لحظه بیا
با دختر خاله های مهتاب آشنا شدم تا حالا ندیده بودمش ، چشمم افتاد به انوش : اینم که اینجاست
مهتاب : پسر خر احمق
انوش اومد سمتون و دستش و دراز کرد : سلام
دست دادم : سلام انوش خان خب هستید
انوش : مرسی ممنون . خوبی مهتاب جان
مهتاب : خوب بودم ، ببخشید من باید برم .
مهتاب من و انوش و تنها گذاشت ، با انوش به سمت کوروش رفتم : کوروش جان انوش
با هم دست دادند انوش : ایراد نداره یک لحظه مزاحمتون بشم
کوروش : خواهش می کنم
انوش نشست : آوا جان تو با مهتاب حرف بزن
: من چی بگم انوش خان ، اون میگه هیچ علاقه ای به شما نداره میگه دوست ندارم دوباره زندگی مامان و بابا تکرار بشه
انوش : من به اون بدی که فکر می کنم نیستم
: می دونی که مهتاب دوست نداره با یک نظامی ازدواج کنه
انوش : من باید چکار کنم بین شغلم و اون و باید انتخاب کنم
: موضوع انتخاب نیست ، موضوع اینکه شما عادت کردید اونطوری جدی و خشک زندگی کنید ، همیشه با برنامه باشید ، مهتاب اینطوری نیست ، مهتاب هر ساعت هر کاری که دوست داره انجام میده هیچ وقت برای برنامه هاش زمان مشخص نمی کنه ولی شما
انوش : خوب این یعنی مهتاب حتی حاضر نیست به من فکر کنه نه ؟
تو چشم های انوش نگاه کردم : بهتر مهتاب و فراموش کنی
انوش : نمی تونم ، چطور مامانم با پدرم داره زندگی می کنه
romangram.com | @romangraam