#آوا
#آوا_پارت_136
: یعنی تو داری مامان بزرگ می شی
مامان : آزیتا این چی میگه
آزیتا سرخ شده بود : آره مامان
مامان بلند شد آزیتا و شادمهر و بوسید همه بهشون تبریک می گفتند
پدرجون : آزیتا وای به حالت اگه دخترت به این بره
: پدرجون همه دوست دارند بچه شون مثل من بشه
مادرجون : چی میگی دختر به این نازی داریم
پدرجون : نه بابا اخلاق شو میگم ، فقط یاد داره تو بازی جیر بده
آزیتا دستش و انداخت دور کمرم : الهی فدای خواهر کوچک برم
: هیچکی من و دوست نداره
شادمهر : الهی خودم دوستت دارم
آزیتا و شادمهر رو بوسیدم : واقعاً تبریک میگم انشاالله هر چی هست سالم باشه .
شادمهر : مرسی آوا جون ، این بهترین دعا بود .
بهترین روز زندگیم بود ، خدا رو شکر کردم که آزیتا خوشبخت شده و داره راحت زندگی می کنه .
---
امروز مهتاب اومد خونه و کارت عروسی علی رو آورد مامان و دکتر که گفتند نمیان قرار شد من و کوروش بریم گرچه اصلاً دوست نداشتم کوروش بیاد ولی نمی دونم چرا قبول کرد .
با مهتاب رفتم آرایشگاه قرار شد لباس که تو عروس آزیتا پوشیده بودم بپوشم . حسابی خوشگل کردم کوروش اومد دنبالمون ، رفتیم باغ سرد بود ولی خوشبختانه توی سالنش گرم بود . مانتوم و در آوردم مهتاب زود رفت چون باید به کارها می رسید خودم توی آینه نگاه کردم وقتی از اتاق پرو اومدم بیرون اطراف نگاه کردم چند نفری اومده بودند مامان و بابا و مهتاب بودند : سلام
مامان مهتاب : سلام آوا جون خوشگل شدی
: مرسی ممنون
بابا : سلام دختر خوش اومدی بفرمائید
دیدم کوروش پشت یک میز نشسته به طرفش رفتم ، زل زده بود به من و نگاهم می کرد وقتی بهش رسیدم : بهتر نبود یک لباس دیگه تنت می کردی
: نه این و دوست دارم
romangram.com | @romangraam