#آوا
#آوا_پارت_131
دکتر لبخندی زد : راستی ناهار آزیتا و پدرجون میان اینجا
: چه خوب چند وقت پدرجون و مادرجون ندیدم
مهتاب : می خواستی از اون بالا بیای پایین در خونشون یک زنگ بزنی ببینشون
به مهتاب فقط یک نگاه کردم
مهتاب : خوب حوصله نداشتی
در اتاق کوروش باز شد با مازیار اومدن بیرون ، کوروش به من نگاهی کرد و روی مبل رو به روی ما نشستند.
دکتر : کوروش دکتر زاهدی دنبالت می گشت
کوروش : اگه سراغم و گرفت بگید سرش خیلی شلوغ
دکتر : چیزی شده
کوروش : نه ولی بهتر الآن نبینمش
دکتر سرش و تکون داد : باشه . مازیار تو چکار می کنی ؟
مازیار : درس خوندن ، کار کردن
دکتر : بابا و مامان چطورند
مازیار : ایران نیستند بابا برای کاری با مامان رفت کانادا .
دکتر : پس حسابی تنهایی ؟
مازیار : آره دیگه بچه یکی بودن این بدی ها رو داره دیگه
مامان با سینی چای اومد حوصله ام سر رفته بود هنوز ساعت نه بود : مامان پدرجون نمیاد
مامان : با پدرجون چکار داری
: بیاد شاید بالاخره من این سه دست و ببرم
مامان : می دونی که نمی ببری
دکتر به مامان نگاه کرد : پدرجون و آوا با هم قرار گذاشتند اگه آوا ده بار از پدرجون ببره براش پیانو میخره ولی هنوز ده تا نشده
romangram.com | @romangraam