#آوا
#آوا_پارت_129

مهتابم سلام کرد مازیارم سلام کرد


مامان : سلام بیان تو چرا دم در ایستادین


کوروش و مازیار رفتند داخل ، مامان : آوا بیا پایین


: خسته ایم مامان می خواهیم برم بخوابیم


مامان : هنوز از دستم ناراحتی


: نه زیاد


مامان : مهتاب تو یک چیزی بهش بگو


مهتاب : به خدا ندا جون بهش گفتم گوش نمی کنه می دونید که مرغش یک پا داره


مامان : آوای من می دونی که مامان بدون تو میمیره


سرم بلند کردم دیدم چشم های مامان اشکی بغلش کردم بوسیدمش : بعد میام مامانی باشه


مامان خندید : باشه عزیزم بیان پایین محمد همش میگه چرا تو نمیای پایین خیلی ناراحت که اون روز جریان و گفته


: چشم میام


رفتم بالا تا اومدم دراز بکشم مهتاب مانتوش و در آورد : بریم پایین


: گمشو با این بوی گند بریم پایین


مهتاب : اره راست میگی پس بیا بریم حموم


: من خوابم میاد


مهتاب : جون مهتاب یک بارم به خاطر من


: مهتاب


مهتاب : یعنی یک بارم ارزش ندارم


بغلش کردم : خیلی بیشتر ارزش داری


با هم رفتیم حموم و کلی خندیدم وقتی از حموم اومد بیرون مهتاب از توی کوله اش لباس در آورد و تنش کرد منم یک پیراهن آبی با کمربند سفید پوشیدم دامنش تا زیر زانوم بود


مهتاب : چی شده این طوری می پوشی


romangram.com | @romangraam