#آوا
#آوا_پارت_115



مهتاب : آره ، علی اینجا بود


: خوب چی شد


مهتاب : مامان ازش عذرخواهی کرد و گفت نمی دونم چرا این کار و کردم


: خوب خدا رو شکر


مهتاب : آره آوا خیلی راحت شدم


: خوب ، کار نداری می خواهم تحقیق در بیارم


مهتاب : نه اگه چیزی پیدا کردی برای منم بزار


: یک بار نگی اگه چیزی پیدا کردم بهت زنگ می زنم


مهتاب : نمی تونم آوا فردا کلی مهمون داریم


: کیه


مهتاب : دایی ، بابابزرگ


خندیدم : پس انوش جونم هست


مهتاب داد زد : آوا تو یکی سر به سر من نذار حالم ازش بهم می خوره ، بعدم فکر نکنم بعد از اون حرف ها بیاد


: شاید ، برو خداحافظ


کوروش مثلاً داشت درس می خوند هدفون و دوباره گذاشتم و شروع کردم به تحقیق در آوردن یک دفعه دیدم کوروش بلند شد سرم بلند کردم دیدم مامان


: سلام مامانی


کوروش : سلام


مامان : سلام کوروش جان شما هم اینجایی ؟


کوروش : ببخشید


: چرا عذر خواهی می کنی


کوروش به من نگاهی کرد مامان : خواهش می کنم عزیزم بشین راحت باش ، اگه می دونستم غذای شما رو هم می آوردم بالا



romangram.com | @romangraam