#آوا
#آوا_پارت_109
: ببخشید
گوشی رو از توی جیب دامنم در آوردم یک پیام از مهتاب بود که نوشته بود : آوا خدا رو شکر مامانم خوب خوب یکم مهربون شده
لبخندی زدم سرم و که بلند کردم دیدم کوروش داره نگاهم می کنه
مامان : بفرمائید چرا نشستید .
همه شروع کردند من بازم از همه دیر تر برای خودم غذا کشیدم و شروع کردم به خوردن ، شادمهر : کوروش جان بعدازظهر برنامه داری
کوروش : نه چطور ؟
شادمهر : بیا بریم بیرون ، یکم دور بزنیم
کوروش : باشه بریم منم می خواهم یکم خرید بکنم
شادمهر : چه خوب ، آوا حالا که خندیدی بیا بریم دیگه
: من کی خندیدم
شادمهر : وقتی پیام تو می خوندی
: چه تیز شدی شادمهر
شادمهر : ما اینیم دیگه
: باشه بریم
آزیتا : مرسی
: باز که نقشه نکشیدین
شادمهر : نه بابا خاطرت جمع
ساعت شش بود که همه رفتیم بیرون با ماشین کوروش رفتیم یک مزدا تیری دار رنگش نوک مدادی خیلی شیک و تمیز سوار شدیم و رفتیم خرید .
آزیتا تو ویترین مغازه ها رو می گشت و من دنبالش می رفتم .
شادمهر و کوروش م پشت سرمون می اومدن ، بالاخره آزیتا وارد یک مغازه شد و داشت لباس ها رو می گشت شادمهرم داشت کمکش می کرد کوروش اومد کنارم : تو نمی خواهی چند تا لباس مناسب بگیری
: لباس مناسب یعنی چی ؟
romangram.com | @romangraam