#آوا
#آوا_پارت_108
آزیتا : آره خوبم ، تو چی خوبی
سرم و تکون دادم : آره خوبم
سلام آوا جون
برگشتم شادمهر بود : سلام شوهر خواهر عزیز بگو چی می خواهی که شدم آوا جون
شادمهر اومد طرفم و دستش انداخت دور شونه ام : الهی من قربون تو خواهر زن عزیز برم ، میشه امروز با آزیتا بری خرید من کار دارم
: شرمنده شادمهر اصلاً حوصله بیرون رفتم ندارم
آزیتا : خوب بیا بریم دیگه
: اصلاً اصرار نکن نمیام
دکتر از توی اتاق اومد بیرون لباس راحتی پوشیده بود : سلام
دکتر : سلام آوا جان خوبی
: بله مرسی
مامانم از توی اتاق اومد بیرون : سلام مامان
مامان : سلام عزیزم بهتری
: بله خوبم
مامان : از مهتاب چه خبر
: خوب بود خدا رو شکر مشکل حل شده بود
مامان : خوب خدا رو شکر
آزیتا : چیزی شده مهتاب
: نه چیز خواستی نبود
کوروش از توی اتاقش اومد بیرون یک روبدشام پوشیده بود .
مامان : بیان غذا الآن سرد میشه
دکتر و مامان اول بعد آزیتا و شادمهر و کوروش رفتند ، آخر از همه من رفتم هنوز پشت میز ننشسته بودم که صدای گوشیم در اومد همه به من نگاه کردند
romangram.com | @romangraam