#ارباب_تاریکی_پارت_72

نخیر دکتر مملکت نمی تونه دو تا جمله رو چند ثانیه تو ذهنش نگه داره.

پشت چشمی نازک کرد و آرام گفت: چه می دونم.

به محض نزدیک شدن ما یکی از دختر هایی که پشت میز ایستاده بود، جلو آمد و لبخندی زد: چه کمکی می تونم بهتون بکنم؟

پریناز که با شالش نصف صورتش را پوشانده بود حرفی نزد. سرم را از یقه‌ی بسته ی کت اسپرتم بالا کشیدم و لبخندی زدم

_شما علاوه بر بولینگ به پاستور هم علاقه دارید؟

چشم های آرایش کرده اش درشت شد و با تعجب پرسید:

_پاستور؟

نگاه نگرانی بین من و پریناز که فقط چشم هایش مشخص بود رد و بدل شد.

_ بله پاستور

دختر جوان اخمی کرد: من متوجه منظورتون نمی شم آقا چی دارید می گید؟

مرد جوانی که آن طرف میز مشغول صحبت با دختری بود با آرامش به این سمت آمد: خانم نیازی شما به کارتون برسید، من رسیدگی می کنم.

دختر با شک و تردید از ما فاصله گرفت. مرد جوان که فرم سورمه ای رنگی به تن داشت بعد از دور شدن او روبه من گفت:

_پاستور بازی جالبیه، تو با کی کار داری؟

پس ما شخص را اشتباه گرفته بودیم. از سر آرامش نفسم را بیرون دادم.

_ می خوام جوکرو ببینم.

مرد لنگه ای از ابروهای اصلاح کرده اش را بالا انداخت: ایشون سرش شلوغه؛ کی شمارو معرفی کرده؟

دوباره نگاهی با پریناز رد و بدل کردم. مهرداد چیزی در این مورد نگفته بود.

نگرانی از دستگیر شدن و گیر افتادن کم بود حالا این ابهامات هم اضافه شد.

پریناز: مهرداد مارو فرستاده.

نگاه مرد با شک بین ما دو نفر چرخید و در نهایت با گفتن لطفا منتظر باشید مارا به سمت صندلی های رستوران هدایت کرد و خودش مشغول تماس گرفتن با تلفن پذیرش شد.

هر دو نفرمان روی نزدیک ترین میز نشستیم. دو سه میز اطرافمان پر بود، اما صدای شوخی و خنده‌ی آن ها بین صدای بلند موزیک گم می شد. خیلی وقت بود که حتی بلند نخندیده بودم؛ چه می شد اگر دعوت معین را نمی پذیرفتم؟ مطمئنا الان سر زندگی خودم بودم.

با عوض شدن آهنگ

نگاه از لاین های زرد و بنفش بولینگ گرفتم و دستم را سایه بان چشم هایم کردم. نور سالن خیلی زیاد و کور کننده بود.

با تکان خوردن پریناز نگاهم روی او افتاد، که آرام با دست راستش بشکن می زد و با آهنگ همراهی می کرد.

I'm living on the wildside, wildside

No telling what I might find, might find

No stopping cause it feels right, feels right

I'm living on the oh oh oh

_ این آهنگ رو بلدی؟

هول شد و خواندن را متوقف کرد: نه، نه یعنی آره!

لبخند شیطنت باری گوشه‌ی لب هایم نشست:

romangram.com | @romangram_com