#ارباب_تاریکی_پارت_71
لبخندش وسعت گرفت و من برای اولین بار به برادرم حسودی کردم. او از یادآوری برق چشمان برادر من تا این حد مشعوف شده بود؟
پریناز: اون جزء معدود افرادی بود که من رو باور داشت و می دونست، به جز مشاوره دادن و چند تا پرونده امضا کردن کارای دیگه هم بلدم. من با شاهین ازدواج کردم چون اون اولین مردی بود که من رو قدرتمند می دونست؛ نه زن ضعیفی که برای ادامهی زندگیش نیاز به یه جنس مخالف داشته باشه!
نمی دانم او به حرف هایش ادامه می داد یا نه، چون در افکار خودم غرق بودم.
برادرم او را قدرتمند می دانست؟ پس او این روح محکم و استوار را دریافته بود.
مثل من، با این تفاوت که من آن قدر خوش شانس نبودم تا قبل از شاهین با این دختر روبرو شوم و تصاحبش کنم. من همیشه دیر می رسیدم و وقتی هم که می رسیدم حسرت به دل چیزهایی می ماندم که می توانستند متعلق به من باشند.
پریناز: چیه؟ به چی فکر می کنی که پوزخند می زنی؟
پوزخند روی لبم را جمع کردم. به زندگی همواره ناسازگار خودم فکر می کردم همیشه تلاش کردم و نرسیدم اما این بار با همیشه فرق می کرد.
دستم را از روی صندلی برداشتم و صاف نشستم.
_سناتور یه چیزایی بهم گفت که باعث می شه منم درگیر این شلوغ بازیای کله گنده ها بشم، گفت اگه من نتونم اونا رو به زانو دربیارم بازنده و بازیچه می شم!
نگرانی در صورتش هویدا شد: _خودت رو درگیر این قضایا نکن بذار هرکی هرکاری می کنه بکنه.
پوزخندی زدم و نگاه از او گرفتم: _من الان اتهام دوتا قتل و یه گروگان گیری دارم؛ خیلیا که حتی نمی شناسمشون دنبالمن تا نفسم رو ببرن تو می گی همین طوری دست روی دست بذارم؟
لب هایش را روی هم فشرد و جلو آمد تا سرش در مسیر دید من قرار بگیرد:
_مهرداد دنبال مدرکه که بی گناهیت رو ثابت کنه فقط باید صبر کنی.
سرم را به طرفین تکان دادم:
_الان سه تا پرونده قطور به اسم من توی اون خراب شده بازه، نصف اون مدارک کافیه تا سر من بره بالای دار مدرک جمع کردن و از راه قانون رفتن برای وقتیه که اون اداره پاک باشه، نه وقتی که نفوذی بینشون هست و حتی کسی اون رو نمی شناسه!
فقط نگاهم کرد و کلامی نگفت. انگار خودش هم به این تفسیر و توضیحات واقف بود و جوابی نداشت.
نفسی گرفتم و سوالی که مدتی است ذهنم را مشغول کرده پرسیدم:
_ببینم مثل این فیلما که نشون میده خلافکارا می رن یه جایی اطلاعات می گیرن شما کسی رو دارین برای این کار؟
لبخندی روی لبش نشست و سریع محو شد: بهتره از مهرداد بپرسی اون از این چیزا خبر داره.
سر تکان دادم و او مشغول شماره گیری با موبایلش شد. گوشی من همان شب در آن ویلای نفرین شده شکست و از بین رفت. تمام این اتفاقات از یک مهمانی احمقانه شروع شد که پیشهاد معین و به میزبانی کیا بود؛ حتی به آن دو نفر هم شک داشتیم که شاید حضورم آن جا نقشه بوده است.
احساس می کردم یکه و تنها در میان اقیانوسی از خیانت رها شده ام.
نگاهم روی کل ساختمان شیشه ای دو طبقه ای چرخید و بعد به سمت پریناز برگشتم
_ تو مطمئنی مهرداد همین جارو گفت؟
به حالت نمایشی انگشتش را روی گوشش گذاشت:
_بعد از اینکه تمام شکایتاش رو سر من خالی کرد، آدرس همین جارو داد بله مطمئنم.
شانه به شانه ی هم از بین چراغ های پایه بلند سبز و زرد عبور کردیم و به سمت در لیرزی رفتیم. اول که باور نمی کردم یک باشگاه بولینگ خصوصی، ساعت یازده و نیم شب باز باشد و حالا می خواستم وارد یکی از همان ها بشوم.
به محض وارد شدنمان متوجه میز پذیرش بزرگ نیم دایره ای شدم که از هر دو طرف به دیوار مرتبط می شد و بخش اعظمی از سالن را پوشش می داد. با فاصلهی چند متر از پذیرش میزو صندلی های شیک قرمزی چیده شده بود که احتمالا مینی رستوران باشگاه به حساب می آمد. صدای آهنگ کر کننده بود.
همان طور که به سمت میز می رفتیم نگاهم روی قسمت شیشه ای جدا شده از سالن افتاد که در واقع سالن بولینگ بود.
پریناز کمی به من نزدیک شد: یادت هست که چی بگی؟
با حرص گفتم:
romangram.com | @romangram_com