#ارباب_تاریکی_پارت_59


لب هایش چند بار باز و بسته شد و در نهایت گفت:

_ نمی دونم اما مطمئنم به توصیم خوب عمل کردی.

توصیه اش؟ اینکه اجازه بدهم بدنم پیش برود نه مغزم؟

_ من نمی دونم چطور این کارو کردم ... منظورم اینه که به کنترل من نبود ...یعنی...

صدایش خشک بود و جدی:

_یه روز می فهمی.

با تعجب نگاهش کردم اما دوباره همان حالت سخت و نفوذ ناپذیر همیشگیش داشت. چشم هایش گوی های یخ قهوه ای بود، یا من اشتباه می کردم؟

_ گروه فردا یه ماموریت حفاظتی داره و همه درگیرش هستیم؛ نمی تونم تورو تنها بذارم و با بقیه برم تو هم مجبوری با من بیای

ترس و تعجب با هم به من هجوم آوردند:

_ من یه فراری تحت تعقیبم؛ اگه...

بی توجه به من روی گرفت و به سمت پله ها رفت:

_یه فکرایی برای اون دارم، می خواستم امشب آمادگیت رو چک کنم که مطمئن شدم!

از پله ها با قدم های محکم بالا رفت:

_ در مورد اون شمشیر...

بدون اینکه بایستد جواب داد:

_ الان حوصله ندارم بعدا درموردش توضیح می دم. برو بخواب باید فردا سرحال باشی.

وارد خانه شد و در را بست. نفس عمیقی کشیدم و به پولک نقره ای هلالی در میان دامن سیاه شب نگاه انداختم.

این مرد، عجیب و مرموز بود و مطمئن بودم چیزهایی می داند که نمی خواهد به من بگوید؛ مهرداد آدم عجیبی بود. آدم عجیبی که حس نزدیکی خاصی به او داشتم.

نگاه از آسمان گرفتم و از پله ها بالا رفتم فردا ر‌وز خاص و پر خطری بود که باید برایش آماده می بودم.

پریناز

_وای پریسا چی کار کردی!

اینه‌ی کوچک جیبی را که طرح عروسکی روی درش بود، از دستم قاپید و در جیب شلوار جینش گذاشت

پریسا: چی کار کردم خواهر من؟ خوشگلت کردم به خودت که باشه صدسال یه بارم یه کرم پودر نمیزنی به اون صورتت!

با کلافگی از وزش باد صبحگاهی موهای کوتاه جلوی پیشانیم را زیر شالم فرو بردم:

_آرایش هیچی، لازم بود حتما موهام...

_آره لازم بود اه پری به خدا بعضی اوقات آدم رو کلافه می کنی.

از گوشه‌ی چشم نگاهی به قیافه‌ی کلافه اش انداختم و ترجیه دادم سکوت کنم؛ همه می دانستند پریناز وقتی عصبانی شود کنترلی روی رفتارش ندارد. دقیقا مثل چند روز پیش که آن بلا را سر نامدار آورد.

وارد محوطه‌ی فرودگاه مهرآباد شدیم که پرسیدم:

_ راستی این پسره نامدار...

بین حرفم پرید و با شیطنت خندید:


romangram.com | @romangram_com