#ارباب_تاریکی_پارت_58

_دو دقیقه شروع شد.

قبل از اینکه فعل آخر جمله‌ی مهرداد را بشنوم فشار هوایی که به سمتم می آمد، بیش تر شد و با دیدن مشت آرش روبه عقب خم شدم و مشت از کنار صورتم عبور کرد اما قبل از اینکه حرکت دیگری انجام بدهم درد دیدی پشت ساق پایم حس کردم و محکم روی زمین افتادم.

صدای برخورد جمجمه ام با زمین نگران کننده بود اما دردی که در کمرم پیچیده بود این احساس را به من می دادم که مهره هایم جابه جا شدند.

بازدمم با فشار از ریه ام خارج شد و صدا نگران پریسا نزدیک شد: _آرش می خوای بکشیش؟

مهرداد بازوی اورا گرفت و نگذاشت، نزدیکم شود:

_ قانون مبارزه مشخصه پریسا تو دخالت نکن.

پریسا شاکی گفت: چرا چرت و پرت می گی؟ اون هیچ کاری بلد نیست.

آرش با پوزخندی از من دور شد: _خودش قبول کرد حالام دیر نشده! تمومش می کنیم.

خون در رگ هایم جوشید و کل تنم گر گرفت؛ حق نداشت مرا به سخره بگیرد.

کل تنم درد می کرد اما وقتی برای فکر کردن به درد نبود. باید از جا بلند می شدم و به همه ثابت می کردم. دستم را تکیه گاه کردم و سریع ایستادم.

_هر چقدرم که نا وارد باشم می دونم چنین مبارزه هایی با ناک اوت شدن یکی از طرفین تموم می شه من که هنوز سرپام، تو کجا داری فرار می کنی؟

آرش با خشم به سمت دوید و مشتی به سمت صورتم حواله کرد. قبل از اینکه خودم بخواهم کاری انجام بدم دست راستم بالا آمد و مشت او میان انگشتانم اسیر شد. دردی از کف دستم شروع شد و به سمت شانه ام آمد اما مهم تر از ان، حیرتی بود که هر دو نفرمان از این حرکت داشتیم این حرکت جزء هیچ کدام از آموزش هایم نبود.

آرش زود تر از من به خودش امد و در همان حال که مشتش اسیر من بود از زیر دست های چفت شده مان چرخید و طوری قرار گرفت که در آغوش من باشد و دستمان حائل سینه ی او.

از این حرکت گیج شدم اما با کشیده شدن شانه راستم رو به جلو نقشه اش را خواندم، ولی دیگر دیر شده بود. مرا از روی پشتش جلو کشید و با خم شدن خودش، محکم به زمینم کوبید. به نظر می رسید تا کمر مرا خرد نکند بی خیال نمی شود.

قبل از اینکه بتواند خودش را بالا بکشد دستش را به سمت خودم کشیدم و کتفش را گرفتم و کنار خودم محکم به زمین کوبیدمش و آرنجم را زیر گلویش گذاشتم.

مردک سیاه رنگ چشمانش گشاد شده بود عنبیه های سبزش لرزان.

صدایش زیر فشاری که به گلویش می آوردم لرزان و گرفته بود:

_ چه طور...؟

با صدای کف زدن دیگران بین خودم و آرش فاصله انداختم و از روی زمین بلند شدم دستم را به سمتش دراز کردم. بر خلاف انتظارم او دستم را رد نکرد و با کمک من بلند شد.

تحسین در صورت همه دیده می شد، به غیر از یک نفر مهرداد!

دکتر عارف در حالی که دست می زد، از پله ها پایین آمد:

_ فوق العاده نبود اما واقعا شگفت آور بود. افرین پسر! مبارزه‌ی خوبی بود.

مردانه روی شانه‌ی آرش مبهوت کوبید:

_ استاد خیلی خوبی داشتی!

آرش لبخندی زورکی زد. نگاهم به پرینازی افتاد که در استانه‌ی در ایستاده بود و ابروهای خوش فرمش را در هم گره کرده بود، اما نمی توانست برق نگاهش را پنهان کند. ناخودآگاه لبخندی زدم اما سریع به خودم آمدم و چهره ام را بی حالت کردم؛ چه اهمیتی داشت که او مرا تحسین کند؟

حیاط کم کم خلآت شد و هرکس برای استراحت و خواب شبانه به اتاق خودش رفت ارش بی حرف از بین ما رفت و من شک داشتم که ایا شکستش کار درستی بود یا نه اما بعد متوجه شدم که حرکاتم اصلا دست خودم نبود.

حیاط خلوت شده بود و صدای جیرجیرک ها دوباره سکوت را می شکست. مهرداد بالاخره واکنش نشان داد و از پله ها پایین آمد و مقابل من ایستاد.

سکوت کرده بود، اما نگاهش بر خلاف همیشه حرف هایی داشت و حالتی گنگ که نمی توانستم تفسیرش کنم

_کارت خوب بود.

صدایش خشدار و غمگین بود. با تردید پرسیدم:

_ به نظر زیاد راضی نمیای، واقعا خوب بودم؟

romangram.com | @romangram_com