#ارباب_تاریکی_پارت_245
_می فهمی داری چی می گی؟ آخه کدوم خری با این چیزا شوخی می کنه؟ جون بکن بگو ببینم بهزاد حالش چه طوره؟
سرش را به طرفین تکان داد و دستش را زیر پلک های تر شده اش کشید و جلو آمد:
_ استراحت کن مرد، باهم بعدا حرف می زنیم.
شانه هایم را گرفت و به طرف تخت هول داد که با کف دست محکم به قفسه ی سینه اش زدم و او را به عقب هول دادم. سریع از روی تخت بلند شدم و بی توجه به گرمی مایع روانی روی شکمم به سمت در رفتم و قبل از اینکه او به خودش بیاید از اتاق بیرون زدم.
سالن بیمارستان بر خلاف انتظارم شلوغ بود اما چه اهمتی داشت؟ نگاه سرسری به اطرافم انداختم و همین که ایستگاه پرستاری را پیدا کردم، به آن سمت رفتم. همه جا دور سرم می چرخید و افرادی که می دیدم چند تصویر مجزا داشتند. احتمالا به خاطر زخمی بود که داشتم. زخمی بودم دیگر، آره؟ آن دکتر ابله که همین را گفت.
در حالی که نفس نفس می زدم خودم را به ایستگاه پرستاری رساندم و روی پیشخوان لم دادم و یک دستم را روی شکمم فشردم تا درد عجیبش کم شود.
_خانم؟ توی این بیمارستان مریضی به اسم بهزاد نامدار دارید؟ اتاقش کجاست؟
توجهش که به من جلب شد، چشم هایش گشاد شد و با حیرت گفت: _آقا شما چرا از تخت پایین اومدید؟ اصلا چه طور به هوش اومدید؟
بی توجه به چرندیاتی که بلغور می کرد صدایم را بالا بردم که کل شکمم تیر کشید. با درد پرسیدم: _بهزاد نامدار این جاست؟ توی این بیمارستانه؟ اتاقش کدومه؟
همان طور مبهوت نگاهم می کرد که فریاد زدم:
_مگه کری؟ دارم با تو حرف می زنم.
او که انگار همان لحظه از کما بیرون آمده بود سریع به سمت کامپیوتری که روی میز بود رفت و گفت:
_الان می گم، اجازه بدید لطفا.
سطح شکمم هر لحظه داغ تر می شد و انگار میله ی فلزی داغی را داخل ماهیچه هایم فرو می کردند. از درد چشم هایم را بستم و سرم را به دستم که روی پیشخوان بود تکیه دادم. من مردی نبودم که این طور از پا در بیایم؛ چه بلایی سرم آمده بود؟
صدایی از دور اسمم را بلند گفت: _مهرداد، مهرداد... تو چرا اومدی بیرون؟
از گوشه ی چشم جوانک پزشک را دیدم که به سمتم دوید و با تشر گفت:
_مرد ناحسابی بهت می گم زخمی هستی تو چرا...
پرستار با صدای ریزی گفت:
_ نه آقا همچین بیماری نداریم، شما بهتره که برگردید.
نفهمیدم چه شد که در یک حرکت ناگهانی هر دو دست هایم دور یقیه ی روپوش سفید معین حلقه شد و او را محکم به پیشخوان پرستاری کوباندم.
از بین دندان های بهم چسبیده ام گفتم:
_مثل آدم بگو کجاست؟ حرف بزن وگرنه یه بلایی سرت میارم.
با التماسی آمیخته به ترس نگاهم کرد و گفت:
_تو اجازه من چیزی بگم! با این کارا چیزی درست نمیشه. باید قبول کنی که...
با تمام توان عربده کشیدم:
_که چی؟ که برادرم مرده؟
حس کردم چیزی از داخل شکمم جدا شد و دردی معادل نیش همزمان پنجاه مار را تجربه کردم. دستم به سرعت از یقه ی او جدا. شد و روی شکمم حلقه شد که حس کردم، پوست دستم خیس شد. با دیدن لباس آبی بیمارستان که حالا خونی شده بود تعجب کردم!
زانوهایم سست شد و بی اختیار روی زمین افتادم. پلک هایم را روی هم فشردم، که شنیدم معین گفت: _برادرت؟
جوابش را ندادم و لب گزیدم تا دهانم به فریادی درناک باز نشود اما او دوباره تکرار کرد:
_ اون داداشت بود!؟
romangram.com | @romangram_com