#ارباب_تاریکی_پارت_244

_بابا، شنیدید...

پیشانیم را بوسید:

_ شنیدم عزیزم، امین و بقیه دارند میان این جا تو چت شده دختر؟

سرم را به طرفین تکان دادم و حرفی نزدم. چه می گفتم؟ می گفتم خودم هم نمی دانستم! فقط وقتی شنیدم چه اتفاقی برای بهزاد افتاده. انگار روحم از تنم فاصله گرفت و ... من دیگر خودم نبودم!

با کمک بابا روی مبل نشستم و سرم را به شانه اش تکیه دادم:

_بابا، بهم بگو دقیقا چی شده؟

مهرداد

با احساس تشنگی زیاد از خواب پریدم. چند بار پلک زدم و وقتی که چشم هایم را باز کردم دیوار های سفید رنگ را دیدم؛ خیلی سخت نبود که از بوی الکل بفهمم داخل بیمارستان هستم اما چرا؟

نگاهی به اطراف انداختم که متوجه سرم متصل به دستم شدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ من چه بیماری داشتم که داخل بیمارستان بودم؟ اصلا...

با به یاد آوردن تمام صحنه هایی که اتفاق افتاده بود، مثل برق گرفته ها صاف روی تخت مجهز بیمارستان نشستم و در حالی که نفس نفس می زدم به اطراف نگاهی انداختم، اتاق سفید خالی که تنها تجهیزاتش یخچال کوچک و میز و دو صندلی اضافه بود.

با فکر به اسمش سریع ازروی تخت بلند شدم و بی توجه به سوزش خفیف دستم از تخت پایین آمدم. سر گیجه ی شدیدی داشتم طوری که هیچ جایی را ثابت نمی دیدم، زیر قفسه ی سینه و نزدیک معده ام به شدت می سوخت و سرم درد می کرد. با این حال و بی توجه به همه ی این ها خودم را به در اتاق رساندم و خواستم در را باز کنم که کسی پیشش دستی کرد و در اتاق از بیرون باز شد.

از دیدن او آن هم اینجا، تعجب کردم! اسمش چه بود؟ متین؟ مبین؟ آها معین!

سریع در را بست وو داخل آمد، زیر بغلم را گرفت و مرا به سمت تخت هول داد:

_ تو چه طور تونستی از روی تخت پاشی مرد حسابی همه جات که داغون شده!

به روز مرا روی تخت نشاند که دستش را کنار زدم:

_چرا آوردنم این جا؟ چی شده؟

گلوی خشک شده ام از همین دو جمله ی کوتاه به سوزش افتاد اما توجهی نکردم.

معین با تعجب نگاهم کرد:

_ یعنی یادت نیست؟

کلافه گفتم:

_ چرا یادمه چی شده، حالا بگو ببینم بهزاد کجاست؟ حال اون خوبه؟

جوابی نداد و فقط نگاهش را از من دزدید:

_بدنت ضعیفه، نباید حرکت کنی بخواب.

خواست کمکم کند که او را با ته مانده ی قدرتم به عقب هول دادم: _من خوبم؛ پرسیدم بهزاد چی شده؟ حالش چه طوره؟ خیلی آسیب دیده؟

به چشم هایم زل زد و کم کم پلک هایش را روی هم فشرد:

_ خوب نیست در واقع، حالش بده!

آب دهانم را فشار پایین دادم و سعی کردم بدون استرس بپرسم: _چه قدر بد؟

به چشم هایم خیره شد و با اکراه لب باز کرد اما چیزی نگفت؛ سرش را با تاسف به طرفین تکان داد و با صدای پر بغض به حرف آمد: _متاسفم اما... بهزاد مرده!

مات شدم!

دهانم قفل شد و نتوانستم حتی یک کلمه به زبان بیاورم. او چه می گفت؟ درست شنیده بودم؟ چرا با همچین مسائلی شوخی می کرد؟

کم کم ابرو هایم به هم پیوستند و خشمی در وجودم زبانه کشید؛ با پرخاش گفتم:

romangram.com | @romangram_com