#ارباب_تاریکی_پارت_235


_ مگه اهمیتی داره؟ تا چند ثانیه ی قبل وسوسه شده بودی که بپری!

نگاهی به پاهایش که دقیقا در راستای پاهای من رو روی لبه پرتگاه بود، انداختم:

_ خودت هم کنار من ایستادی.

سری تکان داد و لبخند عجیبی زد: _نظرت چیه با هم بپریم؟ من و تو دیگه نیستیم و بازی هم تموم می شه! تا دوباره دنبال مهره برای جنگ قدرتشون بگردند، خیلی طول می کشه همه چیز عالی می شه.

پوزخندی زدم :

_اگه من پریدم و تو نپریدی چی؟

لبخندش عمق گرفت:

_ کاری نداره که، من صداقتم رو ثابت می کنم.

با اخم نگاهش کردم و تا متوجه منظورش شدم، دیدم که او قدمی روی هوا برداشت و خودش را به جلو پرتاب کرد.

قلبم از تپشش ایستاد و چشم هایم از حدقه بیرون زد!

نفهمیدم چه می کنم، فقط توانستم قبل از اینکه دیر شود شانه اش را بگیرد و با تمام قدرت ضربه ای به سینه اش زدم که باعث شد او به عقب پرت شود.

در حالی که نفس نفس می زدم و بهت و حیرت کل وجودم را فرا گرفته بود، سریع به عقب برگشتم که او گلنگدن کلتش را کشید و دقیقا به سمتم نشانه رفت.

مهرداد چند متر دور تر، پرت شده بود و روی زمین نشسته بود و با یک دستش اسلحه را به سمت من گرفته بود.

مهرداد خیلی مصمم گفت:

_ انتخاب کن؛ یا من بهت شلیک می کنم یا خودت می پری! خب؟ کدومش؟

جا خوردم!

او چه می گفت؟ قیافه اش آن قدر جدی و سخت بود که نمی شد بگویی شوخی کرده یا... او جدی بود؟

با اخم گفتم:

_ منظورت چیه؟ این چه شوخی مسخره ایه؟

از روی زمین بلند شد و با اخم نگاهم کرد و آرام جلو آمد:

_من شوخی نمی کنم بهزاد، دارم جدی می گم. وقتش رسیده تصمیمت رو بگیری؛ مرگ یا زندگی؟

با حالتی گنگ نگاهش کردم که توضیح داد:

_ بارها و بارها دیدمت که اولین گزینه ای که به ذهنت رسیده مرگ بوده نمونه اش همین چند لحظه پیش، بهم بگو این چیزیه که واقعا می خوای؟ اگه آره، من بهت کمک می کنم!

این چیزی بود که می خواستم؟ مرگ؟ پس این همه دوندگی و تلاش برای چه بود؟ اصلا چرا زندگی می کردم؟

مهرداد: اگر همین الان بمیری چی از این دنیا کم می شه؟ شاید چند روز همه برات گریه کنند اما بعدش فراموش می شی، خب؟ فایده اش چیه؟ اینکه چند سالی زنده باشی و بعدش مرگ. بعدا ازت نمی پرسند چی توی چنته داری؟ ازت نمی پرسند برای این دنیا چی کار کردی؟

ذهنم در حال تجزیه و تحلیل حرف هایش بود و هیچ نتیجه ای نمی گرفت، در واقع نتیجه ای که گرفته بود برای من قابل پذیرش نبود!

با صدای تحلیل رفته گفتم: _هیچی... هیچ کاری نکردم!

با سر تایید کرد:

_ از طرفی همه ی ما از زندگی هدفی داریم، این چی رو ثابت می کنه؟ تو هدف داری اما کاری نکردی. فرض رو بر این بذار که نتیجه و موفقیت پایان راه به دست بیاد پس...

متفکر جواب دادم:


romangram.com | @romangram_com