#ارباب_تاریکی_پارت_234

اما امروز...

همه چیز فرق می کرد! مهرداد وقتی حرف های پریناز را شنید قلبش برای لحظه ای از تپش ایستاد.

برای یک لحظه به گذشته برگشت به روزی که دختر مورد علاقه اش دست رد به سینه اش زد؛ به روزی که او حس و حال الان برادرش را داشت.

برادر!

واژه ی غریبی بود! اصلا او برای این برادر چه کرده بود؟ وای که اگر بهزاد می فهمید مهرداد چه بلاهایی به سرش آورده، با دست های خودش قلبش را از سینه بیرون می کشید. قلب برادرش را!

نفسش را با خستگی بیرون داد و موقعیت فعلی بهزاد را با خودش تخمین زد و همان طور که موبایلش را در دست می فشرد دوباره شروع به دویدن کرد.

چاره چه بود؟ سرنوشت او و بهزاد نقطه ی مقابل هم بودند، حضور متقابل هر دو نفر آن ها توازن قدرت را بهم می زد و همین بود که باعث می شد همواره یک نفرشان در سایه ی دیگری باشد.

دقیقا همین طور بود، وقتی که یک نفرشان پررنگ می شد دیگری مجبور به رنگ باختن بود و این روزها بهزاد شخصیت پر رنگ بود.

بهزاد

بی هدف راه می رفتم. حتی نمی دانستم کجا می خواهم بروم. عرق بود یا رطوبت غلیظ هوای خفه ی این جنگل، تن مرا خیس کرده بود.

موهایم را که به پیشانیم چسبیده بود کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم که نه تنها حالم را بهتر نکرد بلکه باعث شد به سرفه بیفتم. سرفه هایم خشک، شدید و دردناک بود. همچنان که نفس کم می آوردم قفسه ی سینه ام تیر می کشید اما مگر اهمیتی داشت؟

از همان موقع که شروع به دویدن کردم این درد را احساس کردم اما اهمیت ندادم. برایم واقعا مهم نبود! یعنی دیگر نبود. بعد از این همه سال شخصی را پیدا کرده بودم، که قلبم با دیدنش تند تر می زد و رفتار هایم خارج از کنترل می شد. شخصی که بودنش را در کنار خودم می خواستم و دوست داشتم که او فقط برای من باشد اما حالا...

از جایی که پوشش سبز گیاهی و خزه مانند جنگل تمام شد چند قدم جلو رفتم و به قرص صورتی خورشید که بین چند لایه ابر بود خیره شدم.

پوزخندی به خودم زدم:

_ تو باختی بهزاد!

پاهای خسته ام را وادار به حرکت کردم و به لبه ی پرتگاه نزدیک تر شدم. اینجا جایی بود، که تپه های نوک تیز اما نسبتا کوتاه جنگل بر تن آسمان خونین لم داده بود. از دور که نگاه می کردی چنین به نظر می رسید، که زمین پر از برگ های سبز و زرد با آسمان سرخ پیوند خورده و اینجا نقطه ی پایانی باشد اما جلو تر که می رفتی تازه متوجه ارتفاع نسبتا زیاد تپه می شدی... و متوجه دنیای زیرین!

خانه های کوچک روستایی که دقیقا زیر پاهایم ققرار داشتند کنار هم دیگر و بی نظم ساخته شده بودند، در همه ی آن ها زندگی جریان داشت چیزی که داشت لحظه به لحظه از من دورتر می شد.

آه عمیقی کشیدم و به آسمان خیره شدم. اگر همین الان از این ارتفاع می پریدم، چه می شد؟ چه کسی می فهمید؟ اصلا کسی اهمیت می داد؟ چرا حس می کردم کل وجودم تهی شده. تهی از هر نوع امید؟

و احتمالا این جا برای من آخر خط بود، آخر خطی که آغازش به خواست من نبود و هیچ وقت با میل من پیش نرفت!

بی اختیار قدمی به جلو برداشتم و دقیقا روی لبه ی تیز ایستادم. تلنگری کافی بود تا دیگر بهزادی وجود نداشته باشد! کافی بود سرم به یکی از سنگ های سخت دامنه بخورد تا همه چیز تمام شود! دردش فقط برای یک لحظه بود، مگر نه؟

اما آیا واقعا این درد را می خواستم؟ می خواستم که همه چیز تمام شود؟ نوایی از پستوی ذهنم اعتراض کرد:

_خدایا خسته ام!

پلک هایم را روی هم فشردم و احازه دادم منظره ی سر سبز و زیبای مقابلم در ذهنم هک شود. نمی خواستم هیچ وقت این درخت ها و این تارگی را فراموش کنم.

خشخش برگ های خشکیده را شنیدم و سرم را چند میلی متر به عقب حرکت دادم. خش خش دوباره تکرار شد و صدای نفس های تندش را شنیدم. به گمانم او مردی با قدی به سایز من یا کمی بلند تر بود. دویده بود و مثل من خسته بود، اما اینجا چه می کرد؟

صدای قدم هایش دقیقا پشت سرم متوقف شد و فهمیدم ایستاده است اما هنوز نمی توانستم تشخیص دهم او کیست!

_منظره ی قشنگیه اما تو چشم هات رو بستی، چرا بهزاد؟

نگرانی و لرزش خفیفی در صدایش حس می شد با این حال هنوز هم مثل همان مهرداد همیشگی مقتدر حرف می زد.

_چه طور پیدام کردی؟

شانه به شانه ام ایستاد په با بی میلی به او نگاه کردم. متفکر به منظره ی مقابلمان زل زده بود و اخم داشت.

جوابی نداد که خودم ادامه دادم: بازم توی کفش یا لباسام ردیاب گذاشتی؟

با بی تفاوتی به سمتم برگشت:

romangram.com | @romangram_com