#ارباب_تاریکی_پارت_224

_محموله ی کبری دیگه چه کوفتیه؟

فکش را منقبض کرد و با نیم نگاهی به من، جواب داد:

_ هرچی که باشه، به نفع تو نیست! این جماعتی که این جا هستند یک قدم به نفع تو بر نمی دارند. پس حواست باشه که هر چیزی رو سریع قبول نکنی اینم اولین مشاوره ی من به تو!

ابرویی بالا انداختم و بی توجه به لبخند محوش از او نگاه گرفتم.

با صدای بلند و کلافه گفتم:

_کافیه دیگه، پیشنهاد شما چیه آقا؟ کامل بگو

مرد نقاب دار دو قدم جلو تر آمد و دست هایش را پشت کمرش قلاب کرد:

_ این محموله، یه بار عتیقه است که سال قبل از ایران خارج شده و توی بازار های خارجی داره می چرخه؛ با این حال ارزش مادی اون به حدی زیاده که کسی نتونسته براش قیمتی بذاره همه ی افرادی که این جا هستند دست کم یک بار هم به فکرشون رسیده که ای کاشش این عتیقه ها مال من بود.

لب گزیدم و بی توجه به عرق کف دست هایم به این فکر کردم که چرا دارد از دزدی یک میراث ملی با من حرف می زند؟

_ربط به من چیه؟

از آنجایی که چهره اش مشخص نبود، چیزی در صورتش ندیدم.

مرد: ربطش به تورو وقتی می گم که قبول کنی هر امتحانی که تعیین کردم رو بپذیری!

ابروهایم از تعجب تا رستن گاه موهایم بالا پریدند مگر سر گردنه بود؟ چرا باید چنین خبطی بکنم؟

_از نظر شما من احمقم؟

با ملایمت جواب داد:

_احمق نیستی اما خوب می دونی که اگه قبول نکنی یعنی ما تورو به رسمیت نمی شناسیم و وقتی که ما قبولت نداشته باشیم زندگیت از طرف همه ی ما در خطره، نه تنها خودت بلکه اطرافیانت...

پوزخندی زدم و با احن تندی گفتم: _مثلا داری تهدیدم می کنی؟

یک نفر از حاظران به تایید حرف او گفت:

_این واقعیته! دلیل اینکه الان اینجاییم فقط وصیت استاد آریاست؛ وگررنه تو الان نفس نمی کشی...

با صدای بلند امیر علی حرفش قطع شد:

_وجود این رو داری که پسر من رو تهدید کنی؟

سالن دوباره در سکوت محضی فرو رفت. از قاطعیتش خوشم می آمد اما لازم نبود با من مثل بچه های کودکستانی رفتار کند، آن هم وقتی که هنوز مطمئن نبودم بخواهم اول از او انتقام بگیرم بعد به کارهایم بپردازم یا اول از این منجلاب نجات پیدا کنم بعد از او انتقام بگیرم!

مرد نقاب دار بعد از سکوت معنی داری گفت:

_ جواب ندادی؛ قبوله؟

چه کار می کردم؟ طبعا اگر می پذیرفتم درد سر جدیدی داشتیم و اگر نه به دیگران صدمه می رسید. بعد از این همه مدت دیگر جان خودم مهم نبود، حالا افراد مهم تری را داشتم که نگرانشان باشم از جمله پریناز و خانواده اش و... برادری که به خونش تشنه بودم!

پلک هایم را روی هم فشار دادم و دست مشت شده ام را باز کردم، چشم باز کردم و نگاهی به او انداختم.

_قبوله .

مگنس خواست مداخله کند که دستم را به علامت ایست بالا بردم: _من قبول می کنم. هرچی که باشه. اما همین کا دارم می گم اگه این کار فقط برای گمراه کردن من باشه و اینکه از سر راه برم دارید، بهتون اطمینان می دم که کسانی انتقام من رو ازتون بگیرند.

بعد از سکوتی کوتاه مرد نقاب دار رو به جمعیت گفت:

_شرایط کاری که باید انجام بده رو فردا شب به همتون خبر می دم.

_چه طور بهت اعتماد کنیم؟

romangram.com | @romangram_com