#ارباب_تاریکی_پارت_223


بهزاد دهان باز کرد که چیزی بگوید که یک نفر با اطمینان گفت:

_اون به طرز شگفت آوری درد رها و شما رو به خودش جذب می کنه. اگه منظورتون از رسیدن به این جا دقیقا همین باشه!

مهرداد با دیدن مرد جوان چشم بادامی که موهایش حتی از بهزاد هم آشفته تر بود اخم کرد. چهره اش آشنا بود اما...

مرد جوان: حتما براتون سواله که من کی هستم، من مگنس کیم هستم پسر مردی که همه خطابش می کردند سناتور!

همهمه ای بین جمعیت افتاد که با ادامه دادن مگنس فروکش کرد: _مردی که کنارم ایستاده قاتل پدرمه، اما من همین جا جلوی شما باهاش دست دوستی می دم که همراهش باشم و کمکش کنم. می دونید چرا؟ چون دوره ی کینه ورزی تموم شده! با آشفتگی فعلی که بین روابط هست آخرش یا خودمون هم دیگه رو می کشیم یا به خاطر تفرقه این اتفاق میفته. پسر چرا متحد نباشیم؟

صدای زنانه ای بلند شد:

_ متحد بشیم که اون بشه آقا بالا سر؟

مگنس در جواب گفت:

_ اون فقط هدایت و نظارت می کنه نه ریاست! عاقلانه فکر کنید.

پچ پچ ها اوج گرفت و مهرداد با اخم نظاره گر حالات بهزاد و اطرافیانش شد. از چشم های برادرش نگرانی را می دید اما معلوم بود، کهه بهزاد قصد کنترل نگرانی و ترسش را دارد.

_اگه همکاری کنیم چی به ما می رسه؟

_از کجا معلوم دردسر نشه؟

_ما خطر و شریک نمی خوایم ...

سوالات و نظرات مختلفی مطرح می شد و عده ای تایید می کردند یا عده ای مخالفت، شلولی سالن زیاد شده بود و کم کم داشت از کنترل خارج می شد که مهرداد افراد خودش را دید که کمی به محیط داخل نزدیک می شدند و دستان به سمت غلاف اسلحه شان می رفت.

_احمقانه است!

مرد نقاب دار کنار مهرداد این جمله را گفت و همزمان ایستاد، توجهات به مهرداد و مرد کناریش معطوف شد و او از این توجه فراری بود.

مرد نقاب دار جلو رفت و گفت: _خیر سرتون قاچاقچی و خلاف کارید؟ شما همه یک مشت ترسو اید و بس!

قبل از هر اعتراضی ادامه داد: هرکسی که بخواد روی کار ما کله گنده ها نظارت کنه باید جرئت و توانسرو داشته باشه، شما برای تصمیم گیری باید این پسرو امتحان کنید. اگه قبول بشه من قول شرف می دم که همکاری کنم و اگه نه. باید کنار بکشه، هم از این کار و هم از زندگیش!

بهزاد جسورانه پرسید:

_ پیشنهادت چیه؟

مرد نقاب دار با شیطنت گفت:

_ و اما پیشنهاد!

بهزاد

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود، مردک نفهم تو همین الانش هم به زور سرپایی و حتی نمی توانی اسلحه را درست به دستت بگیری تازه داری از پیشنهاد او می پرسی؟

پیشنهادش چه می توانست باشد به غیر از خلاف و قتل و کشتار؟ حتما باید بیشتر از این آلوده می شدم تا کنار بکشم؟ اصلا می توانستم کنار بکشم؟ چرا همه چیز مثل کلافی در هم پیچیده بود؟

مرد قد بلندی که با دو جمله توانسته بود مجلس را کنترل کند، چند قدم جلو آمد. دیدن صورتی که پشت نقاب پنهانش کرده بود مثل خوره به ذهنم افتاده بود!

مرد نقاب دار: نمی دونم چه قدر در جریان هستید اما تا چند روز دیگه اتفاقی میفته که مدت ها منتظرش بودیم. مطمئنم که همه حتی برای یک بار هم اسم محموله ی کبری رو شنیدند، مگه نه؟

دوباره پچ پچ ها از سر گرفته شد اما این بار مضطرب تر و با هیجان تر! نگاه گنگی به اطراف انداختم و باز هم خودم را برای ندانستن سرزنش کردم.

طبق معمول اتفاقی افتاده بود که روحم از آن خبر نداشت و احتمالا قرار بود باز هم مستقیم وسط ماجرا قرار بگیرم!

نا محسوس به مگنس نزدیک شدم و بی توجه به چهره ی عبوسش گفتم:


romangram.com | @romangram_com