#ارباب_تاریکی_پارت_219
_ که چی؟ که تحریکش کنید حالش بد بشه؟
اما او بدون توجه به من و هشدار دهنده، بهزاد را خطاب قرار داد: _پسر، بهش بگو بره بیرون؛ وگرنه به زور بیرونش می کنم.
خون در رگ هایم جوشید! او به چه جرئتی؟
قبل از اینکه بتوانم اعتراضی کنم بهزاد باصدای ضعیفی گفت:
_ لطفا برو پریناز.
سرش را کمی بلند کرد و با چشم های درد مندش به در اشاره کرد بیشتر از این ماندن را جایز نمی دانستم؛ نه به خاطر تهدید پدرش، بلکه به خاطر درد کشیدن بهزاد. علی رغم میلم از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم لحظه ی آخر برگشتم و نگاهی به آن دو انداختم که تازه متوجه سرم کنده شده و دست خونی بهزاد افتادم. با کلای از اتاق بیرون آمدم و در را بستم.
اشکی که پشت پلک هایم بود را با دست گرفتم و در دل دعا کردم که پدرش نخواهد او را به کشتن دهد! دیگر حتی به این هم مطمئن نبودم.
بهزاد
همین که پریناز بیرون رفت انگار آرامشی که داشتم از بین رفت.
کل تنم را عرق سردی گرفته بود و زیر دنده هایم تیر می کشید، با بی حالی سرم را بلند کردم و به چشم های قهوه ای امیرعلی که از ضعف من لذت می برد نگاه کردم این مرد مثلا پدرم بود؟
با قرار گرفتن دستش بین دو کتفم سعی کردم خودم را عقب بکشم اما قدرت تحلیل رفته ی من کجا و زور بازوی پدرم کجا!
به اجبار مرا به خودش نزدیک کرد و یک دستش را دور شانه ام حلقه کرد و با دست دیگرش پشتم را مالش داد. کنار گوشم با خنده زمزمه کرد
امیر علی: آقای دکتر هنوز نمی دونند بیماری که ایست قلبی می کنه، تا چند روز خیلی ضعیفه؟ اگه می دونند چرا این قدر به خودشون فشار میارند؟
حرکت دستش بین دو کتفم آرامم می کرد با سستی گفتم:
_از ضعیف دیدن من لذت می بری، مگه نه؟
با لحنی که رگه ای از شوخی داشت گفت:
_ یه روزی برای اینکه زود پدرت رو قضاوت کردی، ازم معذرت می خوای و اون روز من نمی بخشمت!
_چرا این قدر پدر پدر می بندی به ریش من؟
ملایم و مردانه خندید:
_ ریشت کو پسر سی ساله؟ مورچه روی صورتت سر می خوره! موندم شما جوونا چه طور وقت می کنید توی بدترین شرایط هم به ظاهرتون برسید!
زهی خیال باطل نمی دانست که روز اول مهرداد خانش، به صورت غیر مستقیم گفته بود که با ریش خیلی وحشتناک می شوم وگرنه از آن بشر تیغ مفت و مجانی به کسی نمی رسید.
_از بدبختیم خوش حالی؟
یک باره صدایش جدی شد:
_از اینکه هنوز نفس می کشی خوش حالم، بعد از سال ها دیدمت و دقیقا همون موقع تو داشتی جلوی چشام می مردی. تو نمی فهمی چه حسی داره که پسرت جلوی روت باشه و قلبش نزنه حتی برای بی احساس ترین پدر دنیا که من باشم، تحملش محاله!
پوزخند زدم:
_ انتظار داری باور کنم؟
کنار گوشم زمزمه کرد:
_باور نداشتی الان به شونه ی من تکیه نکرده بودی! ضربانت منظم شده پسر؛ اما آرامشی که کنار من بودن بهت می ده رو نمی تونی ازدست بدی.
لحظه ای از این حرفش خشک شدم، راست می گفت قفسه ی سینه ام تیر نمی کشید اما دوست نداشتم از او جدا شوم. خودم را که نمی توانستم گول بزنم! این همه سال پدر نداشتن عقده ای شده بود که وقتی بالاخره پدرم را ببینم نتوانم کنارش بگذارم، جه بسا این پدر مسبب تمام درد هایم باشد!
شانه هایم را بالا کشید و مرا روی تخت خواباند. مستقیم به صورتش نگاه کردم که نگاهم را شکار کرد. لبخند محوی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com