#ارباب_تاریکی_پارت_218

امیرعلی: فکر می کردم بی هوشی پسرم، اما به نظر بد موقع اومدم!

با شنیدم صدایش قلبم در سینه فرو ریخت!





فقط پدر بهزاد از رابطه ی ما بویی نبرده بود که او هم فهمید، دیگر از خدا چه می خواستم؟

بهزاد صاف نشست و اخم کرد: _حضور تو کلا توی زندگی من بد موقع ست؛ بعضی اوقات بدتر می شه مثل الان.

چون پشتم به در اتاق بود واکنش امیر علی را نمی دیدم اما مطمئنا اخم غلیظی داشت! در اتاق بسته شد و صدای قدم های محکم و مردانه اش روی کف پوش چوبی بلند شد.

امیرعلی: انگار یادت رفته نسبت من و تو چیه تو پسر منی، چطور جرئت می کنی بگی من مزاحمت هستم؟

امیر علی کنار تخت ایستاد، بالاخره به خودم جرئت دادم تا نگاه از چهره ی عبوس بهزاد بگیرم و به پدرش نگاه کنم. واقعا مردان این خانواده خوش قیافه بودند؛ از بهزاد گرفته تا مهرداد و شاهین و حتی پدرشان که احتمالا در آستانه ی شصت سالگی قرار داشت.

امیرعلی بدون اینکه به من نگاه کند رو به بهزاد ادامه داد:

_ شنیدم حاضر جوابی، پس چرا چیزی نمی گی؟

بهزاد پوزخندی زد و دوباره به تاج تخت تکیه داد، انگشت هایش را در هم گره کرد و به پدرش زل زد: _همین که در مورد عادتای پسرت از دیگران می شنوی نشون می ده چه قدر پدر خوبی هستی!

امیرعلی ابتدا یکه خورد اما به روی خودش نیاورد، با آرامش ساختگی روی تخت نشست و گفت:

_بحث پدر خوب بودن نیست بحث پدر بودنه که خونی که توی رگ هاته این رو ثابت می کنه. و البته خیلی چیزهای دیگه که فکر نمی کنم بخوای جلوی این دختر بشنویش.

اضافی بودن حس خیلی بدی بود، اما ترجیح می دادم در یک بحث پدر و پسری، میان این دو مرد قرار نگیرم و بگذارم خودشان مشکلات را حل کنند حداقل مطمئن بودم که دوباره کسی روی بهزاد اسلحه نمی کشد. پدرش هرچه که بود، فعلا او را زنده می خواست!

عذرخواهی آرامی کردم و خواستم بلند شوم که جریان شدیدی از الکتریسیته به بدنم متصل شد و در جا خشکم کرد.

با چشم های گرد شده نگاهی به دست های چفت شده ی خودم و بهزاد انداختم و با حیرت به نیم رخ کاملا جدیش نگاه کردم. اما او حتی به من نیم نگاهی هم ننداخت! آب دهانم را با صدا قورت دادم که بهزاد به حرف آمد.

بهزاد: پریناز غریبه نیست زن پسرت بوده و...

_و همسر آینده ی خودت؟

امیر علی با شیطنتی که از سن و سالش بعید به نظر می رسید، بین حرفش پرید و این جمله را گفت. قلبم برای لحظه از تپش ایستاد و سپس دوباره کارش را از سر گرفت. بهزاد چینی به بینیش انداخت و پلک هایش را رای لحظه ای خیلی سریع رو هم فشار داد.

_جناب آقای پدر، بهتره مراقب حرف زدنت باشی!

امیرعلی لنگه ای از ابروهایش را بالا انداخت:

_مراقب نباشم چی کار می خوای بکنی؟ دروغ که نمی گم این دختر چشمت رو گرفته...

در یک تصمیم آنی بهزاد به سمتش خیز برداشت اما قبل از اینکه به پدرش برسد، یک دستش را روی تخت تکیه گاه کرد و دست دیگرش را روی سینه اش فشرد. ناله آرامی کرد که قلبم سینه فشرده شد.

دستم را به سمتش دراز کردم که امیر علی مانع شد و با تمسخر گفت:

_خب؟ می خواستی بهم حمله کنی؟ پس چی شد؟

بهزاد همان طور که سرش پایین بود به یقیه ی لباسش چنگ زد، نفس هایش صدا دار بود و این مرا نگران می کرد.

_این چه حرفیه که می زنید؟ نمی بینید حالش بده؟

دست هایش را به سمتش دراز کردم که امیر علی با لحنی جدی گفت:

_ دخالت نکن، برو بیرون.

با اخم و تعجب نگاهش کردم:

romangram.com | @romangram_com