#ارباب_تاریکی_پارت_171


با خشم جواب داد:

_اگه اون آدم بهزاد نامدار باشه، بله .

_مگه بهزاد نامدار چه مشکلی داره؟

بابا: همین که پسر امیرعلی نامدار باشه کافیه.

با تعجب نگاهش کردم:

_ مگه شاهینم پسر همین امیرعلی خان نبود؟

پوزخندی زد و از روی عسلی پاکت نامه ی سفیدی را بلند کرد و مقابل صورتم تکان داد:

_بود، اما قاتل و جانی نبود!

با تعجب نگاهش کرد که در پاکت نامه را باز کرد و بریده ی روزنامه ی زرد شده ای را مقابلم باز کرد

و نگه داشت.

خواستم سوالی بپرسم که چشمم به تیتر بزرگ روزنامه خورد :

(رسوایی همسر افسر وظیفه شناس پلیس امیرعلی نامدار به وسیله ی فرزند دومش، بهزاد نامدار! )

قلبم از تپش ایستاد و ادامه ی متن را خواندم، اینجا چه نوشته بود؟ رسوایی یک خلافکار؟ همسر امیرعلی مادر بهزاد یک... قاچاقچی بود؟

با حیرت گفتم:

_ مادر بهزاد قاچاقچی بوده؟

پدرم روزنامه را عقب کشید و با تمسخر گفت:

_ مادر بهزاد نه، همسر اول امیرعلی رو گفته!

با حیرت پرسیدم:

_این یعنی چی؟

با تاسف سر تکان داد:

_ امیرعلی دوتا زن داشته و تو این رو نمی دونستی! خیلی چیزهای دیگه رو هم نمی دونی و بیشترش توی این نامه که قرار بود برسه به دست بهزاد گفته شده، سوال من اینه که تو دقیقا از چی این پسر خوشت اومده پریناز؟

اخم کردم و با کلافگی خواستم بنشینم که بابا مانعم شد و با دستش روی تخت ثابت نگهم داشت.

بابا: اینارو نگفتم که یه بلایی سر خودت بیاری؛ گفتم که بدونی این آدم لیاقتش رو نداره.

کم مانده بود همان لحظه بر سرم بکوبم، با عجز گفتم:

_ آخه اینکه زن پدرش قاچاقچی بوده چه ربطی به اون داره؟

کاغذ پوسیده را داخل پاکت گذاشت و از کنار تخت بلند شد: _فقط همین نبوده، خیلی چیزا درمورد اون نمی دونی که من میدونم و خیلی چیزای دیگه هست که هیچ کدوممون خبر نداریم تا زمانی که نفهمم بهزاد نامدار کیه حق نداری بهش نزدیک بشی.

مغزم داشت منفجر می شد و درد از تمام ماهیچه هایم زبانه می کشید؛ من می خواستم تا انجا که می توانم نزدیک بهزاد باشم و به او در انتقام شاهین کمک کنم و حالا پدرم برخلاف این را می گفت.

با خشم نگاهی به قد بلندش انداختم:

_ بابا من نمی تونم زیر بار این حرف برم...

در حالی که بی توجه به من به سمت در اتاقم می رفت گفت:


romangram.com | @romangram_com