#ارباب_تاریکی_پارت_170

این جمله چند بار در ذهنم تکرار شد و همه چیز به یادم آمد؛ با وحشت نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به درد نفس گیرم به حرف آمدم

_چی شده بابا؟

پیشانیم را با ملایمت نوازش کرد: _یادت نیست گل دخترم؟ یادت نیست چی کار کردی؟

جمله ی آخرش سرزنش گر بود؟

به صورت جا افتاده اش خیره شدم:

_ چرا یادمه، همه چیز یادمه چه اتفاقی افتاد؟ چه بلایی سر رایان اومده بود؟ بهزاد...

حرفم را خوردم و به آرامی لب خشکیده ام را گزیدم، باز هم جلوی پدرم سوتی دادم با این حال چهره ی او تغییر نکرد و همچنان با ملایمت نگاهش رو اجزای صورتم چرخید و نوازشم کرد.

من داشتم از ترس و استرس می مردم و او داشت چه می کرد؟ بهزاد اینجا نبود، بود؟ اگر بود حتما تا الان به اینجا می آمد خیلی خوب به یاد داشتم که همراه او به خانه برگشتم تک تک لحظاتی که سرم روی پاهایش بود و او با نگرانی هر چه بیشتر سعی داشت مرا به هوش نگه دارد، اینکه در آغوشش فرو رفتم اینکه حضورش چه قدر آرامم می کرد و... حتی سیلی محکمی به صورتم زده بود را به یاد داشتم.

انگار که از یادآوری آن سیلی صورتم کمی درد گرفت! چرا ضربه اش این قدر قدرتمند بود؟

بابا با طعنه گفت:

_ بهزاد چطوره؟ نمی پرسی چه بلایی سر خودت اومده ولی حال اون رو می پرسی! نمی پرسی من چه قدر نگرانت بودم، مادرت چه قدر برات گریه کرده، نمی پرسی چه قدر آتیش گرفتم که جای پنجه ی گرگ صفتش روی صورتت مونده اما می پرسی که بهزاد چه طوره؟

با لحن نا مطمئنی زمزمه کردم:

_ من اول حال رایان رو پرسیدم که...

با خشم گفت:

_بحث رو عوض نکن دختر!

تو اصلا می دونی این بی شرف کیه؟ تو اصلا می دونی چه قدر به من بی احترامی کرده؟ می دونی زده توی گوش برادرت؟

با تعجب و چشمانی که لحظه به لحظه درشت تر می شد نگاهش می کردم، این کارها را بهزاد کرده بود؟ بهزاد آرام من؟

حتی خودم هم از مالکیتم به او تعجب کردم اما توجهم به پوزخند بابا جلب شد.

بابا: حالت خوب نیست، مریضی درست! اما واقعا می خوام بدونم چی باعث شد بخوای این کارو بکنی؟

با تردید گفتم:

_ کدوم کار؟

بابا: خودکشی جون دادن برای یه قاتل بی خانواده! از خودگذشتی احمقانه کافیه یا بازم بگم؟

از این حرکت عصبی بابا تعجب کرده بودم و در عین حال مانده بودم جواب درست چیست، چه باید می گفتم؟

_بابا من... من...

اخم هایم از درد شانه هایم در هم رفت اما او کوتاه نیامد:

_ تو چی؟ می خوای بهم بگی اون پسر رو دوست داری و روت نمیشه بگی؟ می خوای بگی اینقدر خاطرش رو می خوای که حاضری از خودت بگذری؟ بگو، بگو تو که داری می گی!

چیزی درون قلبم فرو ریخت. انتظار نداشتم؛ از حاج بابای همیشه آرام انتظار نداشتم. حس می کردم چشم هایم در حال گرم شدن هستند.

با تاسف سر تکان داد:

_ ازت ناامید شدم پریناز فکر نمی کردم درگیر چنین چیزایی بشی!

سنگینی گلویم را با درد پایین دادم و با صدایی گرفته گفتم:

_ گناه من چیه؟ اینکه جون یه آدم رو نجات دادم؟

romangram.com | @romangram_com