#ارباب_تاریکی_پارت_165
هر دو باهم وارد شدیم. مردی که به عنوان نگهبان آنجا ایستاده بود به من تعظیم مختصری کرد و به عادت بقیه گفت:
_ رییس.
سری تکان دادم و به سمت در آهنی رفتم که صدای پسر را شنیدم:
_ شما باید موبایلتون رو تحویل بدید.
همه چیز از همین موبایل دادن ها شروع شده بود، به سمتشان برگشتم:
_لازم نیست؛ تا زمانی که دستور ندادم حتی افرادی که کد دارند وارد نمی شند، متوجه شدی؟
مرد: اطاعت قربان.
در را باز کردم و جلو تر از مهرداد وارد شدم، حالا که از عایق ضد صدا رد شده بودم صدا های اطراف شدید تر شده بود.
دیدن مردانی که پشت مانیتور ها مشغول دادن مختصات یا تامین شرایط بقیه ی افرادی بودند که به ماموریت رفته بودند عذابم می داد، حقیقت امر این بود که شغل اطراف من قتل بود و هر کدام از این مردان در حال دستور دادن به یک نفرشان بودند.
بقیه ی افرادی که کنار سوله ها بودند و طبق معمول ماموریت های مهم را تجزیه و تحلیل می کردند تا مرا می دیدند احترام می گذاشتند و جواب من فقط تکان دادن سرم بود؛ در واقع حالا شرایطم را پذیرفته بودم و می دانستم من هم همرنگ این جماعتم.
احساس کردم مهرداد از پشت سر به من نزدیک شد که حرکت قدم هایم را آهسته کردم، بعد از اینکه برایش تعریف کرده بودم که چه چیزهایی به یاد آوردم و چه طور از ماهیت این گروه خبردار شده بودم تنها جوابش سکوت بود.
_چیزی شده؟
مهرداد: امین گفت رایان تازه به هوش اومده، اول می ریم اون رو ببینی یا ...
_اول می ریم پیش اون بعد هم برای بازجویی و شکنجه اون پسر می ریم.
وارد سوله ی سوم شدیم و به سمت اتاق خودم رفتیم. امروز قرار بود کاری را برای اولین بار انجام بدهم؛ قرار بود بالاخره از جاسوس و مسبب مرگ افراد گروه، بازجویی کنم.
با وارد شدن من امین به سمتم برگشت و رایان روی تخت نشست. زخم عمیقی روی پیشانی و کمی بالاتر از ابروی راستش خودنمایی می کرد که جلوه ی خشنی به صورت آرامش داده بود.
به سمت تخت رفتم و جای قبلی امین نشستم؛ رایان خواست بلند شود که مانع شدم.
_ چطوری؟
لبخند محوی زد:
_سردرد، سر گیجه و خواب آلودگی زیاد، به خاطر ضربه است مگه نه؟
توی گلو خندیدم:
_ بله دکتر، فرمودید از کدوم دانشگاه تخصص گرفتید؟
با اشتیاق تعریف کرد:
_ دانشگاه دکتر بابا!
در یک لحظه قیافه ی هر دو نفرمان در هم رفت عارفی زنده نبود تا از پسر زخم دیده اش مراقبت کند و این هم تقصیر من بود.
رایان جدی پرسید:
_ حالا سودی هم داشت؟ دست گیرش کردید؟
با سر تایید کردم:
_آره و می خوام برای بازجوییش برم؛ چیزی از اون موقع که بهت حمله شد یادت میاد؟ چهره اش رو دیدی؟
خودش را روی تخت فلزی بالا کشید و نشست:
romangram.com | @romangram_com