#ارباب_تاریکی_پارت_164
_باشه الان میام.
دو قدم باقی مانده را طی کردم و بدون در زدن در اتاق را باز کردم پریناز هنوز به کنار خوابیده بود و معین با دقت مشغول چک کردن فشار خون و ضربانش بود؛ هرچند که نمی خواستم قبول کنم که علاقه ای نسبت به پریناز دارم اما می دانستم که معین از کنار هیچ دختری به سادگی نمی گذرد
سرش را بلند کرد:
_پس بالاخره به هوش اومدی، چرا اونجا واستادی؟ بیا تو.
_نه ممنون، حالش چه طوره؟
از روی تخت بلند شد و به سمتم آمد:
_ خوبه، چند دقیقه پیش یه مدت کوتاه به هوش اومد اما دوباره...
به هرحال خوبه!
با سر تایید کردم و به سختی نگاهم را از پرینازی که شال آبی رنگی روی سرش بود و زیبا ترش کرده بود گرفتم.
_خوبه فقط خواستم بگم که تو دیگه بهتره بری.
در دل گفتم چون می ترسم تا بازگشت دوباره ام به این خانه به یکی از این دو نفر شماره داده باشی!
_چون خطرناکه، تا همین جاش هم که قبول کردی و اومدی برای من یه دنیا ارزش داره اما نمی خوام به خاطر من آسیبی ببینی.
معین با تردید گفت:
_ من بهت اطمینان دارم اما تو که... واقعا کسی رو نکشتی؟
سوال سخت! نفسم را با حرص بیرون دادم و نگاهم را دزدیدم حقیقت را که نمی توانستم انکار کنم!
_معین من دیگه اون آدم سسابق نیستم، با این وجود دارم سعی می کنم تبدیل به هیولایی که توی سرنوشتم مقدر شده نشم.
چند ثانیه بهم خیره ماندیم، انگار سعی داشت از چشم هایم حقیقت را بخواند. دستش را که جلو آورد لحظه ای تردید نکردم و به گرمی فشردمش و هردو همزمان همدیگر را به آغوش کشیدیم.
چند ضربه به شانه ام زد:
_تو عاقلی داداش، و مثل همیشه یه راهی برای نجات خودت پیدا می کنی.
چانه ام را روی شانه اش گذاشتم و بیشتر به خودم فشارش دادم: _هرچی که بشه، ما رفیقیم.
شانه ام را در دستش فشرد و تایید کرد:
_ رفیق نه، برادریم!
با شنیدن اسمم از دهان مهرداد از او جدا شدم و نگاهم را روی کل صورتش جرحاندم و لبخندی زدم: _فعلا.
متقابلا لبحند زد:
_ مراقب خودت باش پسر، ما یه دکتر نامدار زنده می خوایم.
خنده ای کردم و در حالی که آخرین نگاهم را به پریناز انداختم از اتاق بیرون آمدم.
فصل ششم
جلوی در زنگ زده ی سوله ایستادیم و مهرداد دو تقه به در زد، حالا می دانستم که اول هویت فرد از دوربینی که بالای سوله گذاشته شده بود چک می شد و بعد در را باز می کردند؛ یاد شب اولی که اینجا آمده بودم بخیر چه گرد و خاکی کردم!
دریچه ی مخفی روی در باز شد و چشم های شخص دیگری را دیدم، همان طور که انتظار داشتم نگهبان عوض شده بود.
مهرداد: شصت و شش صفر نه
در با صدای آرامی باز شد، مثلا من فرمانده ی آن ها بودم اما حتی رمز ورود را نمی دانستم!
romangram.com | @romangram_com