#ارباب_تاریکی_پارت_162

_ یعنی چی؟

کلافه بازدمم را بیرون دادم: یعنی اینکه گذشته ی ما بهم مرتبطه من حافظم رو از دست دادم و یادم نمیاد، اونم که کشته شده ما قاعدتا باید همدیگه رو کامل کنیم و به خاطر همینه که تمام این سال ها دور موندیم.

با اشتیاق منتظر واکنشش ماندم اما او فقط با اخم نگاهم کرد، کم کم رگه هایی از خشم در صورتش هویدا شد که مرا متعجب کرد.

_چته؟ برات جالب نبود؟

در حد یک چشم به هم زدن، او مقابلم قرار داشت و یقه ام در پنجه های پر قدرتش اسیر بود؛ با حیرت نگاهش کردم و خواستم حرفی بزنم که گلویم را فشار داد و با خشم غرید:

مهرداد: به نفعته همین الان بگی چه چیزایی رو ازم مخفی کردی!

بریده بریده گفتم: منظورت...چی...ه؟

دندان هایش را روی هم سایید: _فکر کردی من خرم؟

یه دفعه به سرت می زنه که بری سراغ گروه برادرت یه دفعه بهت الهام می شه پایگاهشون کجاست یه دفعه می فهمی حافظت رو ازدست دادی، یه دفعه و هزار تا چیز ناگهانی دیگه.

حرف بزن بهزاد یا حرف می زنی یا پشیمونت می کنم!

فشاری که به گلویم می آورد باعث می شد نتوانم نفس بکشم و به دست هایش چنگ بزنم اما او ول کن من نبود، انگار که می خواست همین الان خفه ام کند. نگاهم بین چشمان خشمگین و عنبیه های لرزانش جا به جا شد. داشت خفه ام می کرد و من حتی نمی توانستم از خودم دفاع کنم! این ضعیف بودن بدجوری مرا از خودم بی زار می کرد.

با آخرین هوایی که در ریه هایم مانده بود، گفتم:

_ داداش.

برای لحظه ای چشم هایش درشت شدند و سریع دستش را از دور گلویم برداشت و عقب رفت. به سرفه افتادم و جای دست هایش روی گردنم را مالش دادم، ریه ام می سوخت و ته گلویم احساس خشکی شدید داشتم.

از شدت سرفه هایم که کاسته شد صاف نشستم و پلک هایم را که خیس شده بود پاک کردم که نگاهم به مهردادی افتاد که مثل مرغ سر کنده، دور اتاق می چرخید و آرام و قرار نداشت.

زبانم به تلخی و به سختی چرخید: _تکلیفت با خودت مشخصه؟ آخرش می خوای من رو بکشی یا زنده نگه داری داداش!

با تمام توانش فریاد زد:

_به من نگو داداش.

وسط حال ایستاده بود و نفس نفس می زد و نگاه متعجب من روی صورت سرخ شده اش میخکوب شده بود. دراتاق پریناز باز شد و پریسا بیرون آمد و با تعجب به ما نگاه کرد:

_چه خبرتونه ش...

نگاهش که به مهرداد خشمگین افتاد حرف در دهانش ماسید و ساکت شد، کم کم ابروهایم به حالت اخم در آمدند.

مهرداد قدمی به طرفم آمد و گفت: _من، نه برادر تو، نه هیچ کس دیگه ای نیستم! تو آدمی مثل تو حق نداره من رو برادر خودش بدونه.

از روی مبل بلند شدم و بی توجه به سرمی که به دستم وصل بود حرکت کردم که انژوکتش با سوزش خفیفی از دستم خارج شد.

_چرا حق ندارم؟ چون یه ترسوام؟

چینی به بینیش انداخت و با خشم گفت:

_ چون... چون تو...

چند بار دهانش را باز و بسته کرد اما هر دفعه پشیمان می شد و نمی گفت؛ سرش را پایین انداخت و دوباره قدم زد. کلافگیش را می توانستم از کشیدن نفس های تند و کوتاه و قدم هایی که بی تعادل بود بفهمم.

_من برای تو کی ام مهرداد؟

ایستاد و به سمتم برگشت، دیگر خشمی در صورتش نبود اما عمق غم چشم هایش را به خوبی احساس می کردم.

مهرداد: اگه بگم اتفاقی میفته که فعلا وقتش نیست من و تو فعلا باید کنار هم و باهم کارایی رو انجام بدیم که با گفتن این حرف، هیچ کدومشون ممکن نیست.

گیج شده بودم و حتی یک کلمه از حرف هایش را نمی فهمیدم: _متوجه منظورت نمی شم.

romangram.com | @romangram_com