#ارباب_تاریکی_پارت_161


نفسش را با حرص بیرون داد:

_چرا اینقدر لجبازی پسر؟

با سماجت گفتم:

_ خبرت چیه؟

با تاسف سر تکان داد:

_ بلک باکس رو پیدا کردم، باده برای آزادی آرش می خواد معامله کنه و از طرف گروه سناتور درخواست همکاری داریم، تو باید به همش رسیدگی کنی!

به تایید سر تکان دادم و از دسشویی بیرون آمدم اما قبل از اینکه بتوانم یک قدم بردارم، همه چیز جلوی چشم هایم سیاه شد و سقوط کردم.

با حس حرکت چیزی روی گردنم دستم را بالا بردم و گردنم را خاراندم؛ پلک هایم آرام آرام از همدیگر فاصله گرفتند و با وجود نور شدیدی که در فضا بود چشم هایم را بستم نمی دانستم کجا هستم یا چه وقت است و به غیر از صدای تنفس آرامی که از کنار صورتم می آمد چیزی نمی شنیدم.

دوباره چشم هایم را باز کردم و چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد، از طرف پنجره ای که کمی دور تر از من قرار داشت نور شدیدی داخل اتاق می تابید و طرحش روی فرش افتاده بود، در مسیر پرتو نور گرد و خاکی که در هوا شناور بودند پیدا بود و منظره را رویایی نشان می داد.

نگاهم اطراف اتاق چرخید و در نهایت روی یک جفت چشم قهوه ای که از چند سانتی متری صورتم به من نگاه می کرد ثابت ماند.

نگاه جفتمان در هم گره خورد و من سریع از جا پریدم و روی مبل نشستم نگاهی به اطرافم انداختم و نشیمن نیمه مدرن خانه ی پریناز را دیدم.

رو به مهرداد که پایین مبل نشسته بود، گفتم:

_زده به سرت؟ داشتی چی کار می کردی؟

ابرویی بالا انداخت و با حالت طلبکاری گفت:

_می خواستم ببینم به کارم میای یا نه، داشتم از نزدیک بررسیت می کردم.

با دهن کجی دستم را در هوا تکان دادم که چیزی از دستم کشیده شد و متوجه شیلنگ سرمی که به دستم وصل بود شد.

مهرداد روی مبل تک نفره ی کنارم نشست و با کنایه گفت:

_ ممنون میشم اگه اینقدر وحشی بازی در نیاری، یه کم دیگه تموم می شه.

دستی بین موهای بهم ریخته ام کشیدم، سرم هنوز درد می کرد و چشم هایم خسته بود.

_چرا بی هوش شدم؟

پوزخندی زد:

_ خوبه که هنوز این رو یادته فکر می کردم با اون زمین خوردن باید الان از یک سالگیت شروع کنم به توضیح دادن برات!

با مطرح شدن موضوع حافظه سریع صاف نشستم که سرم دوباره کشیده شد و مهرداد اخم کرد اما من بی توجه به او و با اشتیاق به حرف آمدم.

_ ببین من یه چیزی رومتوجه شدم، البته هنوز مطمئن نیستم که درست باشه ولی خیلی با عقل جوره!

دست به سینه شد و لنگه ای از ابروهایش را بالا انداخت:

_ کشف بزرگتون چیه جناب؟

_ شاهین من رو از قبل می شناخته و ما باهم توی نوجوونی عکس داشتیم، لطفا بین حرفم نپر!

او که می خواست سوال بپرسد ساکت شد و فقط با اخم نگاهم کرد که من ادامه دادم:

_ما از هم جدا شدیم، چه طورش رو نمی دونم اما می دونی چی جالبه؟ اینکه دقیقا وقتی که اون من رو پیدا کرده کشته شده در ضمن هیچ مدرک و سابقه ای هم از گذشته ی ما و اینکه واقعا کی بودیم وجود نداره؛ اینا یعنی چی؟

بین ابروهایش گره ی کوری افتاده بود که به هیچ عنوان نمی خواست باز شود:


romangram.com | @romangram_com