#ارباب_تاریکی_پارت_158
منظم و آرام می زد.
تمام شب گذشته در همین حالت کنارش مانده بودم و لحظه ای انگشتانم از دور مچش جدا نشده بود.
محتاج بودم؛ به گرفتن نبضش، به حس تپش های قلبش، به امید داشتن به اینکه او هنوز زنده است و دوباره لبخندش را می بینم هرچند که آن لبخند برای من نباشد.
می ترسیدم، از اینکه تنهایش بگذارم دوباره میل دیروز عصر دچار ایست قلبی شود.
درست در همان چند ثانیه که من مشغول صحبت با معین بودم ضربانش متوقف شد؛ پریناز فقط قلبم از تپش ایستاد و من کل اعضای بدنم قفل کرد. هنوز هم وقتی به آن لحظه که برای یک تپش ده دقیقه احیایش کردم، فکر می کردم قلبم نا منظم می زد.
حال خودم را درک نمی کردم.
من بهزاد نامدار، هیچ وقتی نبود که بخواهم برای یک نفر دیگر نگران شوم تا وقتی که پایم به این جریانات باز شد. این دختر، از همان لحظه ی اول متفاوت بود. نگاهش، قاطعیتش، و هر ویژگی متفاوتش، مرا جذب کرد ابتدا فقط همین بود اما وقتی به خودم آمدم.
دست آزادم را داخل موهایم بردم و دسته ای را از ریشه کشیدم. دستم را که پایین آوردم و انگشت هایم را بهم مالیدم تازه متوجه چند تار مویی شدم که از سرم جدا شده بود.
پوزخندی به خودم زدم و دستم را به پریناز بی هوش نشان دادم: _ببینش، بلاییه که تو به سرم آوردی.
جلو تر رفتم و از فاصله چند سانتی متری صورتش گفتم:
_ من مرد علاقه و دوست داشتن نبودم؛ چی کار کردی باهام که برای زنده بودنت رفیق قدیمیم رو دلشکسته کردم؟
اهم روی اجزای صورتش چرخید و روی لب هایش مکث کردم، کی می شد که دوباره بهزاد صدایم کند؟
سرم را عقب کشیدم و با خودم فکر کردم که این زیاده خواهی است همین که مثل اوایل با غضب بگوید نامدار کافی است.
موهای بلوطی حریر مانندش را نوازش کردم و با تمام سوز قلبم صدایش زدم:
_پریناز دختر دارم گرفتارت می شم هر چقدر هم که قبول نکنم بازم واقعیه!
دستم را روی سینه ام گذاشتم و به پیراهنم چنگ زدم، ضربان قلبم را زیر دست لرزانم احساس می کردم پلک هایم را روی هم فشار دادم. نباید به این دختر حسی داشته باشم آدمی که حتی مطمئن نبود که چند ساعت دیگر و به دست چه کسی کشته می شود، حق عشق و عاشقی نداشت.
عشق!
پوزخندی به افکارم زدم؛ عشق با من بیگانه بود حق نداشتم به کسی دلبسته شوم خدا هم این را تایید کرده بود، وگرنه حسی هرچند خیلی کم نسبت به من در پریناز ایجاد می کرد. اما این دختر دختری که دوستش داشتم عاشق مرد دیگری بود. عاشق آرش!
با یاد آوری آرش، بلند شدم و با بی میلی دست پریناز را روی تخت گذاشتم و صندلی را دوباره پشت میز تحریر برگرداندم.
نگاهم به کیسه ی خونی که کنار سرم آویزان بود و وارد رگ های پریناز می شد انداختم؛ جان پریناز را مدیون مردی بودم که دیشب فقط از من توهین شنید و بس!
بین موهایم پنجه کشیدم و طبق معمول به یک طرف دغدمشان و با قدم های شمرده از اتاق خارج شدم.
معین روی زمین و در قسمت سنتی نشیمن نشسته بود و با پریسا صحبت می کرد. طراحی خانه به این شکل بود که دو قسمت نشیمن به وسیله ی آشپزخانه ای که بینشان قرار داشت جدا می شد و یک طرف مبله بود و طرف دیگر، پشتی چیده بودند.
آرام و با قدم های خسته به سمتشان رفتم، اگر بگویم کل تنم برای یک ساعت خواب فریاد می کشید دروغ نگفته ام سرم سنگین شده بود و سرگیجه ی خفیفی داشتم.
پریسا تا مرا دید سریع بلند شد و با نگرانی به سمتم آمد و مقابلم ایستاد:
_ حالش خوبه؟ به هوش اومده؟
خواستم لبخند بزنم اما فقط گوشه لبم کمی بالا رفت:
_خوبه بهترم می شه؛ خیلی زود به هوش میاد.
نفسش را با آسودگی بیرون داد و شال کرمی رنگش را روی سرش مرتب کرد، نمی دانم در صورت من چه دید که اخم کرد.
پریسا: تو خوبی بهزاد؟
با بی حالی سر تکان دادم و از کنارش عبور کردم:
_ خوبم برو پیش خواهرت.
romangram.com | @romangram_com