#ارباب_تاریکی_پارت_157
به یقه ی پیراهن سبز رنگش چنگ زدم و با التماس نالیدم:
_ من اینجا چی کار می کنم شاهین؟
دستانم را از یقه اش جدا کرد و میان پنجه هایش نرم فشرد:
_یادت نیست؟ خودت رو به خاطر برادرم فدا کردی!
لحنش جوری بود که حس کردم قصدش بازخواستم است، سرم را پایین انداختم:
_ من، من...
شاهین: تو دوستش داری!
سریع سرم را بلند کردم اما قبل ازاینکه بتوانم حرفی بزنم ادامه داد:
_دوستش داری نه به این خاطر که شبیه منه؛ دوستش داری چون اون بهزاده!
سرم را سریه طرفین تکان دادم:
_نه این طور نیست من...
شاهین: اگه اینطور نیست پس چرا حاضر شدی جونت رو به خاطرش فدا کنی؟ کاری که هیچ وقت برای من نکردی!
اشک در چشم هایم جمع شد و خواستم دست هایم را از دستش بیرون بکشم اما او سفت تر نگهم داشت؛ تقلا کردم و با خشم گفتم: _از کی تا حالا بهم شک پیدا کردی؟ چه طور یه آدم می تونه دوبار عاشق بشه؟
با جدیت جواب داد:
_ یه آدم نمی تونه دوبار عاشق بشه مگه اینکه دفعه ی اول اصلا عشقی در کار نبوده باشه!
مکثی کرد و با غم اندکی ادامه داد: _قبول کن که هیچ وقت عاشق من نبودی، تو فقط من رو دوست داشتی اما عشق نه.
روان شدن اشک ها روی صورتم را احساس کردم، حالم خراب بود نه به خاطر حرف های شاهین بلکه به خاطر اینکه بخش اعظمی از قلبم تمایل داشت این کلمات را تایید کند.
خودم را در آغوشش انداختم و با خیال راحت زیر گریه زدم؛ نوازش دست هایش را روی کمرم احساس می کردم اما این نوازش آرامم نمی کرد، این آغوش آرامم نمی کرد و من خوب می دانستم به چه کسی برای آرام شدن نیاز دارم!
بریده بریده گفتم:
_ نمی تونم باور کنم که اینطوری بوده نه شاهین!
چانه اش را روی سرم گذاشت و آرام زمزمه کرد:
_ به جون خودت قسم، من راضی به عذاب کشیدنت نیستم! از اینکه عاشقت شدم پشیمون نیستم نازنینم خوش حالم که بالاخره کسی رو پیدا کردی که لیاقتت رو داره بر خلاف من.
شدت اشک هایم بیشتر شد، این مرد می خواست مرا بکشد که این چیز ها را می گفت؟
کمی که گذشت و گریه ام آرام گرفت مرا از خودش فاصله داد و لبخند زد:
_یه روزی بالاخره می فهمی که چرا مردم و چرا لیاقتت رو نداشتم فقط ازت خواهش می کنم اون روز ازم متنفر نشو!
لب هایم لرزید اما نتوانستم حرفی بزنم، در عوض او ادامه داد:
_ همیشه دوستت دارم اما من رو فراموش کن.
لب هایش به پیشانیم چسبید و نرم بوسید؛ طولانی و پر معنا! اما بالاخره عقب کشید و لبخندی زد لبخند آرام بود و وارسته از تمام سختی ها! درست مثل خنده ی یک کودک.
با آزاد شدن دست هایم خواستم دوبار به سمتش بروم که دور شد. به طرفش دویدم اما هرچه که بیشتر می رفتم، بیشتر دور می شد و در نهایت در نور عظیمی محو شد.
بهزاد
romangram.com | @romangram_com