#ارباب_تاریکی_پارت_155


نگاهی به مادرش که جای پریسا در حال محار کردن خون ریزی دخترش بود انداختم:

_ امین کجاست؟

بینیش را بالا کشید و با بغض گفت: همون پسره که باهات بود؟ نمی دونم.

با کلافگی سر تکان دادم و شیشه ی کوچک بتادین را بررسی می کردم، با این تجهیزات کم من دقیقا چه غلطی باید انجام می دادم؟

فریاد کشیدم:

_ امین؟ امین؟

طولی نکشید که در آستانه ی در نمایان شد، چهره ی او هم نگران و هراسان بود:

_چی شده؟

_وسیله ی کارم رو ندارم نمی تونم هیچ کاری انجام بدم شرایط اونم خطر ناکه!

در مانده و عصبانی گفت:

_ چیا می خوای؟ بگو از داروخونه بخرم.

خدایا در این شرایط نباید مردانگی را کنار می گذاشتم و زیر گریه می زدم؟ کدام داروخانه ای ست ابزار جراحی می فروخت، که من بتوانم پیدایش کنم؟

با بیچارگی تخت روی زمین نشستم و به امین خیره شدم او هم به من، انگار جفتمان می دانستیم موضوع چیست که اینطور درمانده بودیم.

با جیغ مادر پریناز به سمتش برگشتم:

_ پس چرا هیچ کاری نمی کنی؟ بچم از دست رفت!

خواستم جوابش را بدهم که نگاهم به دست های کبود شده ی پریناز افتاد، با وحشت به سمتش خیز برداشتم که متوجه لب های کبود شده و خس خس هنگام نفس کشیدنش شدم. سریع سرش را بالا گرفتم باعث خونریزی زخم هایش شد.

گریه ی مادر پریناز تشدید شد: _چش شده بچم؟

کم مانده بود موهایم را از ریشه بکنم؛ چه طور حواسم به شوک ناشی از خون ریزی نبود؟

پریسا وارد اتاق شد و قابلمه ی حاوی آب جوش را کنار تخت گذاشت و سراسیمه گفت:

_ خب چرا شروع نمی کنی؟

تنفس پریناز سخت تر شده بود و صدای گریه مادرش بالا تر رفت.

امین با خشم فریاد کشید:

_چرا هیچ غلطی نمی کنی؟

پریسا به گریه افتاده بود و کنار تخت زانو زده بود و خواهرش را می دید، که در حال جان کندن بود. مادرش شیون می کرد و امین فریاد می زد و پریناز...

پرینازم به سختی نفس می کشید!

عرق کل بدنم را گرفته بود و سر خوردن قطراتش را روی کمرم حس می کردم، خدایا تکلیف چه بود؟ باید چه کار می کردم؟ این دختر نباید می مرد و من به تنهایی نمی توانستم برایش کاری کنم. نمی توانستم کنارش بمانم و مردنش را نگاه کنم.





سر پریسا فریاد کشیدم و خواستم سر خواهرش را همان طور که من گفته بودم بگیرد و خودم امین را کنار زدم و از اتاق بیرون آمدم.

قفسه ی سینه ام به خس خس افتاده بود و خودم وضع بهتری از او نداشتم، نمی دانستم باید چه کنم! اتاق را با قدم هایم متر می کردم و به گردن خیس شده از عرقم محکم دست می کشیدم. مدام در ذهنم تکرار می شد که چه کار باید بکنم؟


romangram.com | @romangram_com